- از كنج خانه در آى ، بر مدارج ترقى بر آى . چون شمشير كه از نيام درآيد ، جوهر آبدارش وانمايد .
- مرك نه همان است كه روح از بدن برآيد ، مرگ آن است كه با خوارى و ذلت توأمان باشى .
للقفر . لا للفقر . هبها انّما
مغناك ما اغناك ان تتوسّلا
لا ترض من دنياك ما أدناك من
دنس و كن طيفا جلا ثمّ انجلى
وصل الهجير بهجر قوم كلَّما
أمطرتهم عسلا جنوا لك حنظلا
من غادر خبثت مغارس ودّه
فاذا محضت له الوفاء تأوّلا
- پيش به سوى مشكلات ، نه به سوى فقر . چنان گير كه مرگت در آن است ، چه بهتر كه بدين وسيله اش دريابى .
- از دنيا به مظاهر پست آن خشنود مشو ، چون رؤيا در خيال بدرخش و راه برگير .
- با گرماى نيمروز بساز . دورى گزين از آن دوستان كه در كامشان عسل ريزى شرنگ در كامت بيزند .
- آن يك خائن و مكار كه نهال محبت در شوره زار دلش پا نگيرد ، اخلاص و وفا را خرافه داند .
- آن دگر دنياپرست كه هر جا دينار و درم بيند ، بدان جانب راه گيرد ، گه برودگاه بر آيد .
- زمانه و اهلش را چه خوب آزمودم ، كمال فضل را جرم و گناه شناسند .
- با سرشتى نكوهيده و پست ، آنها كه نيكاند : پاسخ دهى دشمنت گيرند ، ساكت مانى افترا بندند .
* در روايت ديگر ، اضافه كرده است :
أنا من اذا ما الدّهر همّ بخفضه
سامته همّته السّماك الاعزلا
* واع خطاب الخطب و هو مجمجم
راع أكلّ العيس من عدم الكلا
زعم كمنبلج الصّباح وراءه
عزم كحدّ السّيف صادف مقتلا
- من آنم كه گر روزگارم سوى پستى كشد ، همتم پاى بر اختر ثريا گذارد .