جبريل از صولت و سطوتش با شگفت فرياد بر كشيدى : -
تيغى چون ذو الفقار نباشد ، جوانمردى چون على ، دلير دليران .
با ترسوى بزدلى مقياس گرفتى ، همان كه در غوغاى جنگ هماره عار فرار بجان خريدى .
آن را كه در دل شبها به تهجد برخاستى ، با قلبى لرزان و چشمى گريان نماز و نياز بپاى بردى .
با كسى همتا گرفتى كه در خلوت نماز فريضه را ترك گفتى ، و چه بسيارش آزمون كردى .
اف باد بر اين قياس فاسد ، كه هيچ ملتى چنين بيمايه رسوائى ببار نياورد .
او ما شهدت له مواقف اذهبت
عنك اعتراك الشّكّ حين عراك ؟
من معجزات لا يقوم بمثلها
الَّا نبىّ او وصىّ زاكى
آيا موقعيت و مقامش نشناختى تا زنگار شك و ريبت از دل بشويد ؟
آن معجزاتى كه جز بر دست پيامبران و اوصياء پاكشان جارى نگردد :
نه خورشيد در سرزمين بابل بازگشت تا نماز عصرش بموقع ادا باشد ؟
بادى برخاست ، فرمودش : بشتاب و كارگزار حق را بريال خود سوار كن .
باد ، هموار و نرم ، بساط خيبرى بر دوش گرفت ، سريع و شتابان فرمان حق را مطيع شد .
على با همرهان ، كنار كهف رقيم پا بر زمين نهاد ، تا شك و ريب از دلها بزدايد .
فرمود : درود بر شما باد . اصحاب كهف ، بلا درنگ پاسخ باز گفتند ، با آنكه از پاسخ ديگران خموشى گرفتند .
از اينجا بود كه كينهها در سينهها شعله ور شد ، از نفاق باطنپرده بركشيدند .
باد صرصر كه روح و روان نداشت ، فرمانش بجان خريد ، و توامت ناپاك راه عصيان سپردى .
دعوى ايمان مكن كه گاه امتحان از دعوى خود پشيمان گردى .
داستان موزه و مار خود ، آيت حقى است . واى بر تو از خواب خرگوشى