هيف الخصور من القصور بدت لنا
منها الاهلَّة لا من الافلاك
يجمعن من مرح الشّبيبة خفّة
المتغزّلين و عفّة النسّاك
و يصدن صادية القلوب بأعين
نجل كصيد الطَّير بالأشراك
من كلّ مخطفة الحشا تحكى الرّشا
جيدا و غصن البان لين حراك
هيفاء ناطقة النّطاق تشكَّيا
من ظلم صامتة البرين ضناك
و كأنّ ما من ثغرها من نحرها
درّ تباكره بعود أراك
عذب الرّضاب كانّ حشو لثاتها
مسكا يعلّ به ذرى المسواك
تلك الَّتى ملكت علىّ بدلَّها
قلبى فكانت اعنف الملَّاك
اگر حوادث روزگارت بنابودى كشانده ، گردش زمانه بنيانت درهم كوفته .
به خدا كه روزگارى دراز با عيش و عشرت سر كردم ، مرغزار با صفايت را به زير پا در سپردم .
در ميان لوليان سيم تن كه بسان اختران گردنبند زرين بر سينه افشانده .
لاغراندام ، چون هلال تابان از كاخها سر برآورده .
شور و شيدائى عشاق را با عفت پارسايان بهم آميخته .
دلهاى شيدا زده را با ديدگان شهلا صيد كرده چونان كه صياد ، مرغ را با دام .
باريك ميان ، گردن بلورين ، با اندامى نرم و كشيده چون شاخ ارغوان .
كمربند زرين ، مزين به ياقوت و نگين ، شكوه آرد از ستم خلخال سيمين بر ساق و ساعد مرمرين .
دندان چون در غلطان ، مسواكى از چوب اراك بر كنار دهان .
لعابش چون آب حيات آويزان ، مشك و عبير از كنارهء دندان با مسواك ريزان .
همان پريچهرى كه با كرشمه و ناز ، دل از كفم ربود ، اما مهرى نفزود .
* ، ،
انّ الصّبى يا نفس عزّ طلابه
و نهتك عنه و اعظات نهاك