تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 12

مساهمون:

ص١٢
و أستصغر البلوى لمن عرف الهوى و استكثر الشّكوى و ان هى قلَّت
- براى شيدا زدگان ، هر گونه رنجى را ناچيز مىشمردم و هر گونه شكوه اى - گر چه كوتاه - فراوان . - در كنار كلبهء درهم ريختهء معشوق مات و مبهوت مىايستادم ، گويا انتظار مىبردم سلام مرا پاسخ دهد . - به ياد آن شبها كه با پريچهران لاغر ميان ديدار مىكردم ، همانها كه خون معشوق را مىريزند و دامن خود را از جنايت برى مىشناسند .
اصدّ فيدعونى الى الوصل طرفها و ان انا سارعت الاجابة صدّت
- آهنگ رحيل مىكنم ، چشمان جادويش به سوى وصل مىخواندم ، و چون طالب وصل گردم ، اعراض كرده مىراندم .
و ان قلت سقمى وكَّلت سقم طرفها بابطال قولى او باد حاض حجّتى
- اگر گويم دردآلود خمارم ، چشمان خمارش را برانگيزد كه سخن در دهانم بشكند .
و ان سمعت و انار قلبى شناعة عليها . أجابتنى بوا نار و جنتى
- من بزارى ناله بركشم كه واى از آتش دل ، كه او را بنكوهش سپارم . او فرياد بركشد كه اى واى بر تو از آتش رخسارم . - همت گمارم كه دل از عشق او برگيرم ، چون كبك در برابرم بخرامد و قرار از كفم بربايد .
و انشد بين البين و الهجر مهجتى و لم أدر فى اىّ السّبيلين ضلَّت
- قلبى داشتم كه در راه جدائى و هجران از كف داده‌ام : ندانم در كدامين ره گم كرده‌ام . - اين روزگار هجر كه بر من دراز نمايد ، خواهد عمر مرا كوتاه بگرداند .
دع الأمة اللَّاتى استحلَّت تكن مع الامّة اللَّاتى بغت فاستحلَّت فما تقتدى الَّا بها فى اغتصابها و لا أقتدى الَّا بصبر أئمّتى
- بگذار تا معشوقهء جفاكار خونت حلال داند و با امت ستمكار خونريز محشور آيد .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 12 | جمعي از مترجمين / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني) / محمد باقر بهبودى