عقيدهء باطنى او را برملا مىسازد .
از جمله اين قطعه دربارهء كودكى عمر نام :
نادمنى من وجهه روضة
مشرقة يمرح فيه النّظر
فانظر معى تنظر الى معجز
سيف علىّ بين جفنى عمر
- در چهرهء او بوستانى خرم يافتم كه گلگشت ديدگان است .
- بيا از ديدهء من بنگر تا معجزى شگفت بينى : ذوالفقار على در ميان چشمان ( 1 ) عمر !
* بارى ، ابن ابى شبانه در « تكملهء أمل الامل » بشرح حال او پرداخته ، و او جز شيعيان اهل بيت را عنوان نمىكند ، ثعالبى در « يتيمة الدهر » ج 1 ص 257 به ياد او پرداخته و 225 بيت از اشعار او را ثبت كرده و در « تتميم يتيمه » ج 1 ص 35 او را ثنا گفته و از ديوان شعرش ابياتى برگزيده است . ابن خلكان هم در ج 1 ص 334 با ستايش و تمجيد فراوان از شعرش ، شرح مفصلى آورده و مىگويد : بسال 419 ، روز يكشنبه نهم شوال در سن هشتاد سالگى و چه بسا بيشتر ، دارفانى را بدرود گفته است . ابن اثير در تاريخ خود ج 12 ص 25 ، يادى از اين شاعر گرانمايه دارد .
* از جمله سرودههاى او دربارهء اهل بيت :
توقّ اذا ما حرمة العدل جلَّت
ملامى لتقضى صبوتى ما تمنّت
- اينك كه حرمت عدل و داد از ميان رفته ، چندى از ملامت و نكوهش زبان باز گير تا عشق و جوانى من كامروا گردد .
- از اين مغرور گشتى كه با شعلهء عشقم تار و پودت را به آتش نكشيدهام و با داغ هجران ديده ات را نگرياندهام ؟
لك الخير هذا حين شئت تلومنى
لجاجا فألَّا لمت أيّام شدّتى
- خدايت خير دهاد . امروزم با خيره سرى به ملامت برخاسته اى ؟ كاش ايام شوريدگى و شيدائى به ملامت برمىخاستى .
- آن روز كه با نالهء اشتران همنوا بودم و با قمرى شاخساران ، ترنم مىگرفتم .
- بر حوادث روزگار مىتاختم و با مرگ حاضر دست بگريبان مىشدم .
هامش
( 1 ) كنايه از چشمان كشنده است ، مانند ذوالفقار على كه خطا نمىكرد .