نشد . گفت : به خدا سوگند اگر تمام دنيا را به من بدهند ، نخواهم گرفت ، روا نمىدانم كه پيغام آور خاتونم فاطمه باشم و عوض بگيرم ، مراجعت كرد و چيزى نپذيرفت .
گويد : اين قصيده ، بيش از ده بيت است ، از جمله :
- شگفت اينجاست كه شما با شمشير خودتان فنا مىشويد ، و آنكسى بر شما چيره شد كه ديروز خاضع و فروتن بود .
- گويا رسول خدا سفارش كرده كه شما را از دم تيغ بگذرانند كه اجساد شما را اين چنين در بلاد پراكنده مىسازند .
مؤلف كتاب امينى گويد : اول اين قصيده چنين است :
- بنى أحمد قلبى لكم يتقطع
به مثل مصابى فيكم ليس بسمع
- هيچ بقعه و ديارى در شرق و غرب عالم نيست جز اينكه در آنجا شهيد و مقتولى به خاك كردهايد .
- ستم كردند ، شما را از دم تيغ گذراندند ، حقوق شما را صاحب شده بين خود قسمت كردند . تا آنجا كه جهان بر شما تنگ شد و در هيچ جا امان نيافتيد .
- چه تنها كه بر روى خاك افكندند و سرها كه بر نيزهها بالا رفت .
- متوارى گشتهايد ، دمى پهلويتان بر بستر قرار نمىگيرد ولى خواب ناز مرا مىربايد و آرام بخواب مىروم .
، حموى از زبان خالع مىگويد : روزى به ناشى گذشتم كه در بازار سراجها نشسته بود ، به من گفت : قصيده اى ساختهام ، از من تقاضاى نسخه كردهاند ، مىخواهم با خط تو عرضه كنم ، گفتم پى كارى روانم ، بر مىگردم .
رفتم به آنجا كه حاجت داشتم ، خواب مرا در ربود ، ابو القاسم عبد العزيز شطرنجى نوحه خوان را كه مرده بود ، در رؤيا ديدم ، به من گفت : دوست دارم كه به پا خيزى و قصيدهء بائيهء ناشى را پاك نويس كنى ، ما ديشب در مشهد ( حسين ) با آن نوحه سرائى كرديم .
آن مرد ، موقعى كه از زيارت مراجعت مىكرد ، بين راه در گذشته و مرده بود