- چيست كه از چهرهء غمين و ديدگان فرو رفتهام در شگفتى ؟ جراحت قلبم عميق گشته التيام نگيرد .
- با كدام چشم سوى معالى و ارجمندى بنگرم كه ديدگانم خشك شده چاره پذير نباشد .
- با روزگار ، با زخمى جانكاه روبرو شوم ، تا عمر باقى است ، و هم قلبى كه خرم و شادان نيست .
- يا جداه ! غم جانكاه و سوز درونم در اختيار نباشد . خواهم آبى از ديدگان بر - آتش دل بيفشانم .
- ديدهء بيخوابم خيانت كرده از ريزش اشك دريغ دارد ، همچون كمان سخت كه از اطاعت كماندار سرپيچد .
- تسلاى خاطر بر دل من حرام است ، با آنكه بر هيچ دلى حرام نباشد .
، و در عاشوراى سال 387 باز هم سيد الشهدا را چنين در سوگ و ماتم نشسته :
راحل انت و الليالى تزول
و مضربك البقاء الطويل
- از اين سرا كوچ خواهى كرد ، روزگار هم نخواهد ماند . دير زيستن درد بى - درمانى است .
- نه دلاورى بجا ماند كه با شمشير هم آغوش گردد ، نه آرزوئى و نه آرزومندى .
- پايان زندگى - در اين جهان - نابودى است ، بوستان سبز و خرم روزى افسرده خواهد گشت .
- آدميزاده طعمهء مرگ است ، اسب تازى هم كه پرورش جنگى يابد ، عاقبت هدف تير و نيزه خواهد بود .
- زندگى در شكم مادر ، با خواب نوشين شروع شود ، بعد از آن درد و رنجى است طولانى تا در خاك تيره به خواب ابد آرام گيرد .
- زندگى چون ابر است كه باد جنوبش ، در روزى آكنده از مه ، گرد آورد ، و باد صبايش پراكنده سازد .