تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
بيابان است . - دانه‌هاى اشكى بر اين زمينريزان است كه سوز و گداز عشقش مددكار است . - اى عاشوراى حسين ! شعله‌هاى جانسوزت تار و پود مرا بسوخت . - هر ساله به سوز درونم دامن زنى ، هر چند به خاموشى آن بكوشم . - چون مار گزيده روزگارم تلخ و دردبار و چشمم در تب و تاب است . - اى جد والاتبار ! سپاه غم و حسرت ، همواره بر دلم مىتازد : حمله مىكند و مىستيزد . - سيلاب اشكم ريزان است ، اگر شبانگاهم دريغ كند ، صبحگاهان روان است . - اين بود ثنا و ستايشم . و رسا نيست . بلى . هر كسى به ميدان تازد ، مهار سمند را از كف بگذارد . - آيا بگويم : « تربتت سيراب باد » ؟ كه شما خود باران رحمتيد و ابر بهاران . - با مدح و ثنايم ، ارج و منزلت شما را بيفزايم ؟ ؟ ! شما بر قله كوهساران و من در تپه و هامون ! - با چه زبان به ستايش اختران خيزم كه بر طاق آسمان همطراز كهكشان باشند ؟ - خورشيد كه با روشنى و جلال ميدمد ، از ستايش ما بىنياز است . ، در عاشوراى سال 377 ، اين قصيده را در سوگ جدش سيد الشهدا سروده است :
ساحت بذودى بغداد فآنسنى تقلبى فى ظهور الخيل و العير
- بغداد ، فريادم بركشيد كه برون شو ! و من بر پشت سمند و تكاور ، با خاطرى آرام . - هر چند از اين سوبآن سويم كشاند ، با شهامت و جلادت بيشتر در برابر خود يافت . - بىواهمه بر شهر بغداد بتازم و بىمحابا آنچه خواهم كنم . - فتنهء برخاست و آوارهء ديارم كرد ، مرا آفريدند كه بر صدر زين جاى گيرم يا جهاز شتران . نه بر بالش نرم در كنار زنان .