اى كور ذهن ! نشنيدى كه احمد مصطفى با حال تهنيت گفت :
نسبت تو به من ، نسبت هارون است به موسى كه برادرش را گفت جانشين من باش .
، از ايشان پرس : كز چه مخالفت كردند ،
داستان مباهله را نشنيدى و ندانستى كه بدان وسيله برتر آمدند
از همگان ، آيا كسى با او برابر هست و نزد خدا رتبت او دارد ؟
، مگر نه رسولش او را به خود خواند ،
نشنيدى كه رسولش وصى خود ساخت با آنكه فقير بود و تو هم دانى
او را مخصوص كرد كه تواند اداى دين كند و اگر جز او را مخصوص مىكرد - و نكرد .
، دين او را كس ادا نتوانست ،
پرسيد : آيتى هست كه بى تعلل بر على پاك گوهر دلالت آرد
بدان سان كه تنها آن پاك گوهر صاحب فضل باشد و ديگران مهجور .
، و هر كس جز او رانده و مطرود ؟ ،
گفتم : خداوند فرمود : آنگاه كه لباس تشريف بر قامت پدران و فرزندان آراست
آل ابراهيم از همگان برتر و والاتراند و ما بدانها مرحمت كرديم .
، خاطره اى گرامى و آوازه اى بلند ،
از اين رو ابراهيم مردى گشت الهى و از آن پس رسول پسنديده
و از آن پس خليل خدا و برگزيده و از آن پس پيشوائى راهياب و راهبر .
، نزد خدايش ستوده گوهر ،
اين گاه بود كه استدعا كرد : پروردگارا از نژاد من پيشوائى برانگيز ، فرمودش نه
ولى عهدى من به ستمگران از خلق نرسد ، از ذات يگانهء من بدورست .
، منزه باد آنكه پيوسته يكتاست ،
مصطفى هم در اين امت آمر و ناهى است ، شبيه و نظير ندارد
كردارش با گفتارى چون لؤلؤ رخشان جز به فرمان حق صادر نگشت .
، و نه از پيش خود افترا بست ،
الغدير ( فارسي ) — صفحة 218
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢١٨