ما انت بعد البين من أوطانى
دار الهوى و الدار بالجيران
، در اين سروده مىگويد :
- سخن از كريمان و آزادگان فراوان بود ، اما هر كه را آزمودم لفظ بىمعنى بود .
- مگر « سعد » آنكه براى رفعت و تعالى به پا خاست ، هيهات كه خواب رفتگانشان چون شخص بيدار باشد .
- آرام اى حسودان كينه ور ! همانا تعالى و شرف با كينه و حسد ، دست نخواهد داد .
- در ميان كوههاى سر به فلك كشيده درياى هشتمى است كه صخرههاى كوه پيكر بر آن احاطه كرده و هم ماه تابان دگرى است .
- گروهى كه چون باد به سوى خواستهها مىتازند ، بادى كه براى مسابقه در جريان است .
- گروهى كه هر گاه به وزارت شاهان رسند ، عمامهء آنان بر تاج شاهى فرمان دهد .
- خرگاه خود را بر رهگذر مسافران به پا كردهاند ، گويا براى جلب مهمان قرعه مىكشند .
- شب كه بر سر بام خود آتش افروزند ، از شوق مهمان ، چه بسا جان خود را بر سر هيزم نهند چه با آتش فروزانتر مهمان بيشتر آيد .
- زادگان « ضبه » در پهناى زمين پراكندهاند به هر كوى و كنار ، و در روز نبرد چون صف دندان در شمار .
- اى سوارى كه به سوى اختران تابان مىتازى ، پيش رو ، باشد كه مرا در آنجا بيابى .
- بايست و ندا در ده كه : اى سعد شاهان ، رسالتى دارم از بندهء دور افتاده و دوست نزديك :
- پيش از آنكه به ديدارت نائل شوم ، اشتياق خود را مىفريفتم ، البته نزديك شدن چون خيال است و ديدار آرزو .