تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
ما انت بعد البين من أوطانى دار الهوى و الدار بالجيران
، در اين سروده مىگويد : - سخن از كريمان و آزادگان فراوان بود ، اما هر كه را آزمودم لفظ بىمعنى بود . - مگر « سعد » آنكه براى رفعت و تعالى به پا خاست ، هيهات كه خواب رفتگانشان چون شخص بيدار باشد . - آرام اى حسودان كينه ور ! همانا تعالى و شرف با كينه و حسد ، دست نخواهد داد . - در ميان كوههاى سر به فلك كشيده درياى هشتمى است كه صخره‌هاى كوه پيكر بر آن احاطه كرده و هم ماه تابان دگرى است . - گروهى كه چون باد به سوى خواسته‌ها مىتازند ، بادى كه براى مسابقه در جريان است . - گروهى كه هر گاه به وزارت شاهان رسند ، عمامهء آنان بر تاج شاهى فرمان دهد . - خرگاه خود را بر رهگذر مسافران به پا كرده‌اند ، گويا براى جلب مهمان قرعه مىكشند . - شب كه بر سر بام خود آتش افروزند ، از شوق مهمان ، چه بسا جان خود را بر سر هيزم نهند چه با آتش فروزانتر مهمان بيشتر آيد . - زادگان « ضبه » در پهناى زمين پراكنده‌اند به هر كوى و كنار ، و در روز نبرد چون صف دندان در شمار . - اى سوارى كه به سوى اختران تابان مىتازى ، پيش رو ، باشد كه مرا در آنجا بيابى . - بايست و ندا در ده كه : اى سعد شاهان ، رسالتى دارم از بندهء دور افتاده و دوست نزديك : - پيش از آنكه به ديدارت نائل شوم ، اشتياق خود را مىفريفتم ، البته نزديك شدن چون خيال است و ديدار آرزو .