- به حالى اندر شدى كه نه خود چارهء دشمن توانستى و نه دوست يكرنگت كارى از پيش برد .
- آرى مرگ پرجفاترين قاضى است ولى جورى كه يكسان تقسيم شود عدالت است .
- آنكه از زندگى تو عبرت گيرد ، و حق خود بشناسد فريب روزگار نخورد و از باطل به شگفت اندر نشود .
- اى پاىبند گورستان كه جگرهاى تفتيده و چشمان اشكبار ، حق ترا ادا نكرده اند
- اگر مرگ هلاكت بارت فدا مىگرفت ، خون دلم و تمام خاندانم را فداى تو مىكردم .
- چه شد كه روزگارم با فقدان تو چون نيمروز ، در تب و تاب است ، با آنكه در كنارت چون عصر طربناك بود ؟
- پيش از اين با مدح و ثنا خوانيت ، جامهء فخرى بر تن داشتم كه دامنش بر خاك مىكشيد . . .
، و در همين قصيده گفته است :
- گمان مبر ، با آنكه طالع سعد فرزندت تابان است . اختر ديگران در برج طالعت فروزان شود .
- بعد از تو ميهمانان و واردان وجه نكويش را با ميمنت پذيرا شدند ، البته در ماه تابان از خورشيد رخشان نشانه هاست !
- اى سعد ! نيكرفتار باش و بار سنگين پدر را بر دوش بكش ، تا توان دارى و تا دگرانت اطاعت كنند .
- من آنم كه با گريه و ناله ترا خورسند سازم و در آنچه گويم و سرايم ترا مسرور سازم .
، شاعر ما ابو العباس ضبى خود شعرى لطيف و قريحهء نمكين دارد ، از جمله گويد :
الغدير ( فارسي ) — صفحة 185
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٨٥