تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
- اى سرور من ! لختى با اسيران كويت مدارا كن همانا نگاه مستت جانها مفتون ساخته . - و عقلها ربوده است ، و ندانيم واقعا جام شراب است كه مىنوشيم يا جادوى فتان . ، و قطعهء ديگرى دارد كه بر زبان سرود گران مىچرخد : - اى كاش دانستمى كه مرادت چيست ؟ اين قلب نامراد ، از دوريت دردمند است . - كاش مىدانستم با كدام حسنت مرا اسير خود ساخته اى ؟ با جمالت ؟ يا كمالت ؟ يا با مهر و و داد ؟ - و يا ميدانستم كدامين سياهتر است ؟ خالت ؟ يا خط عذارت ؟ يا قلب و فؤاد ؟ ، و يا اين قطعهء ديگرش : - گفتم به آن كه گلى تحفه آورد ، و محفل ما از نشاط خندان بود . - نور دو چشم ، نزد من ، درك آرزو است ، نه فرزندى چون سام و يا حام . - گفتمش : از سخن چين بپرهيز و به خود راهش مده ، سخن چين بدبخت هيزمكش است . - از چشم زخم جاسوسانى هراسناكم كه حسودان و دشمنان گسيل مىدارند . ، و اين قطعه هم از اوست : - به جدائى و قهر مكوش كه مايهء تلخ كامى و عذاب است . - خورشيد كه به هنگام غروب زرد رو شود از بيم فراق است . ، و از جمله قطعاتى كه به صاحب ابن عباد گسيل داشته : - اى « كافى الكفاة » دولتت جاويد و عزتت بر دوام است و چه عظيم نعمتى است ؟ - با نثر خود بر صفحهء كاغذ در شاهوار پاشيدى و دگر باره گوهرى منظوم كه رشك ستارگان است . گوهرى كه اگر از « جواهر » بود ، واقعا در سلك كشيده مىشد ، ولى « عرض » است و سلك ناپذير .