- اى سرور من ! لختى با اسيران كويت مدارا كن همانا نگاه مستت جانها مفتون ساخته .
- و عقلها ربوده است ، و ندانيم واقعا جام شراب است كه مىنوشيم يا جادوى فتان .
، و قطعهء ديگرى دارد كه بر زبان سرود گران مىچرخد :
- اى كاش دانستمى كه مرادت چيست ؟ اين قلب نامراد ، از دوريت دردمند است .
- كاش مىدانستم با كدام حسنت مرا اسير خود ساخته اى ؟ با جمالت ؟ يا كمالت ؟
يا با مهر و و داد ؟
- و يا ميدانستم كدامين سياهتر است ؟ خالت ؟ يا خط عذارت ؟ يا قلب و فؤاد ؟
، و يا اين قطعهء ديگرش :
- گفتم به آن كه گلى تحفه آورد ، و محفل ما از نشاط خندان بود .
- نور دو چشم ، نزد من ، درك آرزو است ، نه فرزندى چون سام و يا حام .
- گفتمش : از سخن چين بپرهيز و به خود راهش مده ، سخن چين بدبخت هيزمكش است .
- از چشم زخم جاسوسانى هراسناكم كه حسودان و دشمنان گسيل مىدارند .
، و اين قطعه هم از اوست :
- به جدائى و قهر مكوش كه مايهء تلخ كامى و عذاب است .
- خورشيد كه به هنگام غروب زرد رو شود از بيم فراق است .
، و از جمله قطعاتى كه به صاحب ابن عباد گسيل داشته :
- اى « كافى الكفاة » دولتت جاويد و عزتت بر دوام است و چه عظيم نعمتى است ؟
- با نثر خود بر صفحهء كاغذ در شاهوار پاشيدى و دگر باره گوهرى منظوم كه رشك ستارگان است .
گوهرى كه اگر از « جواهر » بود ، واقعا در سلك كشيده مىشد ، ولى « عرض » است و سلك ناپذير .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 186
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٨٦