اين رو براى تربتش بهائى نخواهم گرفت .
تربتش را مشخص كرد و تابوت را به مسجد « براثا » بردند ، ابو احمد به همراه اشراف و فقهاء حاضر شده بر او نماز خواندند و دستور داد پنجاه نفر همراه تابوت حركت كرده جنازه را در كربلا دفن كنند ( 1 ) .
مهيار ديلمى ( كه ذكرش خواهد آمد ) با قصيدهء كه 59 بيت است و درج 3 ديوانش ص 27 ثبت آمده ، وزير مرحوم را رثا گفته و قصيده را خدمت فرزندش سعد به « دينور » گسيل داشت تا او را تسليت داده باشد ، ملاحظه بفرمائيد :
- چيست كه از شاه نشين پرسى : كه از اينجا برخاست ؟ و از صدر زين كه : چه كس بر زمين افتاد ؟
- از چه دفتر وزارت كه ديروز غلغله بود ، تعطيل شد و مجالس آن كه پر بود خالى گشت ؟
- اسبان راهوار از چه زانوى غم ببرگرفته ، و ساكت و سر بزيرند ، با اينكه ديروز با غريو شيهه و شادى در صحنهء ميدان دوان بودند ؟
- دلاوران را از صدر زين كه بر زمين افكند ، هم آنها كه ديروز در سايهء نيزه و شمشير چون شاهين در كمين بودند ؟
- از چيست كه آسمان تاريك است ، و چرا در عزاى اختران نشسته ؟
- جارچى عزاى كى را اعلام كرد كه زبانش در كام شكسته بود ، پرسيدند : مرگ آجلش درربود يا سم قاتل ؟
- رفعت و شرف در گور شد ؟ يا طالع دنيا سقوط كرد ؟ يا ركن « ضبه » فرو افتاد ؟
- گمان نميرفت كه با آن عزت و اقتدار ، غول مرگ به دو دست يابد .
- آيا غول مرگ دانست - بجانم سوگند ندانست - كه دام و ريسمانش پاى كه را خواهد بست ؟
- حادثه اى كه روزگار از عقل بيگانه شد ، گاهى روزگار دچار جهالت است .
هامش
( 1 ) معجم الادباء ج 1 ص 65 .