تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
- خورشيد رخشان تاريكى گرفته همچون چشم بىفروغ . - ماه تابان ناتوان برآمده رخشان نيست گويا از لاغرى رنجور است . - اختران درخشان ماتم گرفته‌اند گويا كاخ بلندشان روبه ويرانى است . - مىبينم چهرهء روزگار و هر چهرهء ديگرى از رنج درون دژم است . - كوهساران با قله‌هاى بلند ، چنان در اضطرابند كه گوئى ، اينك آب شود ، و يا درهم ريزد . - آسمان تيره گشته مىلرزد ، گوئى دردى به دل دارد . - نسيم صبا كه روح پرور بود ، اينك چون باد سموم جانكاه است و سورت سرما اينك گوارا مينمايد . - ابرهاى سنگين به هر دره و هامون سيلاب اشك روان كرده‌اند ولى كشتزارها همچنان در سوز و گدازند . - پيك مرگ ، عالم كيهان را از مرگ عزيز جوانمردى ، كه امين ملك و ملت بود ، با خبر ساخت ، اينك جهانيان در ماتم عزيز خود غرقاند . - جارچى ، مرگ « كافى الكفاة » را به جهان اعلام كرد ، يعنى آزاد مرد گرانمايه بعد از اين ، خوار و ذليل خواهد گشت . - خبر داد كه پناه حاجتمندان از جهان چشم بر بست و خاك بر چشم جهانيان نشست . - سحرگاه كه نسيم تربتش مىوزد گويا باد صباست كه از روضهء رضوان خيزد . - و چون بر مشام كاروان نشيند ، گويند غبار است يا سودهء مشك ناب ؟ - اى درخشان ماه آسمان فضيلت ، از چه بدين زودى غروب كردى ! - چگونه شبح مرگ بر تو ظاهر گشت و با آن عزت و شوكت غول مرگت درر بود ؟ - اى ادب آموز جهانيان كه هم ارباب قلم را مهار كردى و هم افسران صاحب كمر . - هر كه از روزگار به تو شكايت برد ، دادش گرفتى ، اينك كه روزگار بر تو تاخت چه كسى داد تو خواهد گرفت ؟ - دين و دنيا بر تو گريست ، و هم اهل دنيا و دين ، آن چنان كه پردگيان گريستند .