- خورشيد رخشان تاريكى گرفته همچون چشم بىفروغ .
- ماه تابان ناتوان برآمده رخشان نيست گويا از لاغرى رنجور است .
- اختران درخشان ماتم گرفتهاند گويا كاخ بلندشان روبه ويرانى است .
- مىبينم چهرهء روزگار و هر چهرهء ديگرى از رنج درون دژم است .
- كوهساران با قلههاى بلند ، چنان در اضطرابند كه گوئى ، اينك آب شود ، و يا درهم ريزد .
- آسمان تيره گشته مىلرزد ، گوئى دردى به دل دارد .
- نسيم صبا كه روح پرور بود ، اينك چون باد سموم جانكاه است و سورت سرما اينك گوارا مينمايد .
- ابرهاى سنگين به هر دره و هامون سيلاب اشك روان كردهاند ولى كشتزارها همچنان در سوز و گدازند .
- پيك مرگ ، عالم كيهان را از مرگ عزيز جوانمردى ، كه امين ملك و ملت بود ، با خبر ساخت ، اينك جهانيان در ماتم عزيز خود غرقاند .
- جارچى ، مرگ « كافى الكفاة » را به جهان اعلام كرد ، يعنى آزاد مرد گرانمايه بعد از اين ، خوار و ذليل خواهد گشت .
- خبر داد كه پناه حاجتمندان از جهان چشم بر بست و خاك بر چشم جهانيان نشست .
- سحرگاه كه نسيم تربتش مىوزد گويا باد صباست كه از روضهء رضوان خيزد .
- و چون بر مشام كاروان نشيند ، گويند غبار است يا سودهء مشك ناب ؟
- اى درخشان ماه آسمان فضيلت ، از چه بدين زودى غروب كردى !
- چگونه شبح مرگ بر تو ظاهر گشت و با آن عزت و شوكت غول مرگت درر بود ؟
- اى ادب آموز جهانيان كه هم ارباب قلم را مهار كردى و هم افسران صاحب كمر .
- هر كه از روزگار به تو شكايت برد ، دادش گرفتى ، اينك كه روزگار بر تو تاخت چه كسى داد تو خواهد گرفت ؟
- دين و دنيا بر تو گريست ، و هم اهل دنيا و دين ، آن چنان كه پردگيان گريستند .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 137
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٣٧