- روزگارى خوش كه اينك ديدگانم اشك حسرت بر آن فشاند تا آنجا كه شمع وجودم آب شود .
- به ياد آن روزگاران ، آتشى چون شعلهء خورشيد در درونم زبانه مىكشد و اشك چون سيلاب بهارى بر دامنم مىنشيند ، اينك زمستان و تابستان با هم گرد آمدهاند .
- دورانى كه باران رحمتش چون ژاله با بركت و مرغزارش سبز و خرم بود .
- خرمى و سرسبزى آن از روزگار نبود ، بلكه از دست بخشندهء « صاحب » بود :
شير بچهء امير ، « كافى الكفاة » .
- دو دستش به كارگشائى برخاستهاند : با يكدست به واردين جايزه بخشد ، و با دست دگر ، سركشان را به ديار مرگ فرستد .
- عطايش از سود سرشار حكايت كند و شمشيرش آمار ارواح نگه دارد .
- به هنگام نشاط مانند طلحة الطلحات ( جوانمرد عرب ) است كه هزار - هزار بخشد .
- دست مباركش زير بوسه شاكران نعمت غرق و يا بر روى دوات مىچرخد و جائزه مىنگارد .
، از جملهء قصيدهء تائيهء دامادش سيد ابو الحسن على بن حسين حسينى است چنين شروع مىشود ( 1 ) :
- آرى اين دست فضيلت و كرم بود كه خشك شد و آزادگى و عظمت با مرگش بعزا نشست .
- بر تاريكى حرام باد كه كوچ كند و بر خورشيد عالم آرا كه بتابد .
- آن مفاخر و آزادگيها كه با ستارگان رخشان برابراند ، بايد كه بر صاحب ما كافى الكفاة بگريند .
- بجان حق سوگند كه مصيبت او سنگين و دردناك است ، آن چنان كه عطا و نوالش بزرگ بود .
هامش
( 1 ) حموى در معجم الادباء و سيد عليخان در « درجات الرفيعه » ياد كردهاند .