تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
- روزگارى خوش كه اينك ديدگانم اشك حسرت بر آن فشاند تا آنجا كه شمع وجودم آب شود . - به ياد آن روزگاران ، آتشى چون شعلهء خورشيد در درونم زبانه مىكشد و اشك چون سيلاب بهارى بر دامنم مىنشيند ، اينك زمستان و تابستان با هم گرد آمده‌اند . - دورانى كه باران رحمتش چون ژاله با بركت و مرغزارش سبز و خرم بود . - خرمى و سرسبزى آن از روزگار نبود ، بلكه از دست بخشندهء « صاحب » بود : شير بچهء امير ، « كافى الكفاة » . - دو دستش به كارگشائى برخاسته‌اند : با يكدست به واردين جايزه بخشد ، و با دست دگر ، سركشان را به ديار مرگ فرستد . - عطايش از سود سرشار حكايت كند و شمشيرش آمار ارواح نگه دارد . - به هنگام نشاط مانند طلحة الطلحات ( جوانمرد عرب ) است كه هزار - هزار بخشد . - دست مباركش زير بوسه شاكران نعمت غرق و يا بر روى دوات مىچرخد و جائزه مىنگارد . ، از جملهء قصيدهء تائيهء دامادش سيد ابو الحسن على بن حسين حسينى است چنين شروع مىشود ( 1 ) : - آرى اين دست فضيلت و كرم بود كه خشك شد و آزادگى و عظمت با مرگش بعزا نشست . - بر تاريكى حرام باد كه كوچ كند و بر خورشيد عالم آرا كه بتابد . - آن مفاخر و آزادگيها كه با ستارگان رخشان برابراند ، بايد كه بر صاحب ما كافى الكفاة بگريند . - بجان حق سوگند كه مصيبت او سنگين و دردناك است ، آن چنان كه عطا و نوالش بزرگ بود .
هامش
( 1 ) حموى در معجم الادباء و سيد عليخان در « درجات الرفيعه » ياد كرده‌اند .