در آنجا گذرانده بوديم مىگذشتيم ، او را ديديم در سايهء ديوار دير ، برهنه نشسته موهايش بلند شده ، خلقتش دگرگون گرديده بود ، سلامش كرديم و او را نسبت به راهى كه در پيش گرفته بود ملامت و توبيخ كرديم . گفت مرا از اين وسواس به حال خود بگذاريد ، آيا شما اين پرنده را بر فراز ساختمان بلند دير مىبينيد ؟
و با دستش اشاره به پرنده اى كه آنجا بود كرد ، گفتيم : بلى ، گفت بجان شما سوگند اى برادرانم من از اول صبح تا به حال اين پرنده را سوگند مىدهم پائين آيد تا من نامهام را براى عيسى به وسيلهء او بفرستم ، سپس روى به من كرد و گفت : اى صنوبرى كاغذ با خودت آورده اى گفتم : بلى ، گفت : بنويس :
بدينك يا حمامة دير زكى
و بالانجيل عندك و الصليب
« سوگند به دينت اى كبوتر دير زكى و سوگند به انجيل و صليب كه نزد تو محترم است . »
بايست و سلام مرا بردار و به ماهى كه بر شاخسار خرم است برسان .
گروه راهبان ، او را از من دور داشتند و دل من از عشق او قرار ندارد .
رو پشمينه در بر ، ميان آنها مىدرخشد ، و چون ماهى در پشت ابرها پنهان است .
آنها گفتند رفت و آمد سعد ما را به ترديد انداخت ، نه سوگند به خدا ، من مشكوك نيستم .
او را بگوئيد سعد بينوايت از آتش عشق تو بيش از شرارههاى آتش مىسوزد .
او را با نگاهى از دور صله كن اگر از نزديك مانع او مىشوى .
و اگر من از اين دنيا رفتم اطراف قبرم بنويسيد : اينجا قبر كسى است كه از هجر دوست مرد .
در كار عشق يك رقيب ، زندگى را راكد كند تا چه رسد كه هزارها رقيب باشد »
آنگاه سعد ما را ترك گفت و سوى دير روان شد . در برويش بسته بود ،