از نزد او بازگشتيم ، ولى او تا مدتى كار خود را تكرار مىكرد تا روزى در كنار دير مردهء او را يافتند . در آن وقت حاكم شهر « عباس بن كيغلغ » بود حاكم و مردم « رها » به جريان امر واقف شدند ، مردم گفتند : كسى جز راهبان او را نكشتند .
حاكم گفت : بناچار بايد گردن پسر را بزنيم و او را به آتش بسوزانيم و همهء دير - نشينان را با تازيانه شكنجه دهيم و در اين امر پا فشارى شد . مسيحيان خود و ديرشان را با پرداخت صد هزار درهم غرامت ، آزاد كردند . ( 1 )
هامش
( 1 ) خلاصهء داستان در « تزيين الاسواق » ص 170 ديده مىشود .