از صنوبرى ، يك دختر در زمان حياتش درگذشت ، رفيقش ( كشاجم ) او را با اشعار زير رثا گفت و صنوبرى را تسليت داد :
أتأسى يا ابا بكر
لموت الحرة البكر
تا آخر .
حكايت
ابو بكر احمد بن محمد الصنوبرى شاعر ما ، روايت كرده گويد :
در « رهاء » ( 1 ) كتابفروشىاى به نام سعد بود كه در مغازه اش محفل ادبا را تشكيل مىداد ، او خود مردى اديب و خوش قريحه بود . اشعارى لطيف مىسرود و هيچ گاه من و دوستانم ، ابو بكر معوج شامى شاعر و ديگر شعراى شام و ديار مصر ، حاضر نبوديم مغازه اش را ترك گوئيم . بازرگانى مسيحى از بزرگترين بازرگانان رهاء فرزندى به نام عيسى داشت ، از زيباروىترين مردم و خوش قامتترين ، ظريف الطبع - ترين و شيرينترين آنها بود او نيز با ما مىنشست و اشعار ما را ضبط مىكرد و ما همه او را دوست مىداشتيم و در دل خود نسبت به او تمايلى احساس مىكرديم ، او در كار نويسندگى هنوز كودكى بيش نبود . سعد ورّاق به عشق شديد او مبتلا شد ، اشعارى دربارهء او سرود يكى از آنها وقتى در مغازه پهلويش نشسته بود اينست :
اجعل فؤادى دواة و المداد دمى
و هاك فابر عظامى موضع القلم
« قلبم را دوات ، خونم را مركب بگير و استخوانم را بجاى قلم به تراش ، به جاى لوح از چهرهام استفاده كن و آن را با دستت پاك كن تا بيماريم علاج يابد . »
خبر تعلق خاطر سعد وراق به عشق پسرك ترسا در همه جاى شهر ، شايع گرديد . چون پسرك قدرى بزرگتر شد و كارش در دوستى و هم صحبتى بالا گرفت تمايل به انزوا ، و رهبانيت پيدا كرد ، در اين باره با پدر و مادر خود سخن گفت و
هامش
( 1 ) « رهاء » به ضم راء ، شهرى است واقع در بين موصل و شام كه شخصى به نام « رهاء بن بلندى » آن را بنا نموده و بنامش ناميده شده است .