قد
قدم العجب على الرويس
و شارف الوهد ابا قبيس
و طاول البقل فروع الميس
و هبت العنز لقرع التيس
و ادعت الروم ابا فى قيس
و اختلط الناس اختلاط الحيس
اذ قرء القاضى حليف الكيس
معانى الشعر على العبيسى
( 1 )
و اشعار را سوى تنوخى افكند و رفت و گويد : او ابو القاسم تنوخى را مدح گفت و از او جفا ديد آنگاه به او چنين نوشت :
اگر مردم ، همه روى برگردانند و از من جلو گيرند ، چيزى از رزق مقسوم را ، نخواهند كاست .
در آغاز دوستى بود و سپس زوال يافت و از بين رفت ، و پيمانى بود و آنگاه ويران گرديد .
ما ، در دوران خود ، با ملتهائى باز نشستيم ، و قبل از آنان ، مردمى را از دست داديم .
ضعفى در خود احساس نكرديم ، و زمين زير پايمان فرو نرفت ، و خون از آسمان نباريد .
در راه خدا هر چه از دست رود عوضى دارد ، و هر كس به خدا تمسك جويد از روزگار نترسد .
آزاده اى كه ما به او گمان خوب برده بوديم ، ولى او نه گمان ما را تحقق بخشيد ، و نه رعايت عهد و وفا را كرد .
پس چه شد ؟ نه هر كس به دو اعتماد كنند ، رعايت وفا و جوانمردى را خواهد كرد .
هامش
( 1 ) مردك بدخوى را چنان خود پسندى گرفت ، كه سرزمينى پست بخواهد بر كوه ابو قبيس مشرف گردد .
و يا برگ تره اى بخواهد در بلندى ، به شاخههاى درخت انگور برسد ، و يا ماده بزى بخواهد بز نر را از پاى درآورد .
و يا روم ، بر عرب سمت پدرى ادعا كند ، و مردم همچون « شيرنيك » بهم ممزوج شدند .
درست همان وقتى كه قاضى ( ابو القاسم على بن محمد تنوخى ) پولدار ، « معانى الشعر » را بر عبيسى ، فرو خواند .