از هجاى ديگران هر چند بدگو و هجا كننده اش باشند ، خود را نجات بخشد و سوگند ياد مىكرد تا ديگر توبه را نشكند و كسى را هجو نكند چنان كه گويد :
« سوگند ياد كردهام در دوران روزگار ، جز كسى كه مرا هجو كند ؛ احدى را هجا نگويم » .
« بلكه به كلى هجا گوئى را هر چند مرا هجا كنند ؛ به يك سو بيندازم » .
« تا همهء مردم خط امان خود را از من بگيرند » .
« مرا بردبارى عزيزتر آيد تا خشم ؛ به شرط اينكه خشمم ؛ مرا رها كند »
« اگر عنان حلم در كفم باشد ، حلم از إعمال جهالت ( خشم و هجاگوئى ) برتر است » .
اين شيوهء انديشه ، با ابن رومى متناسبتر است زيرا او از باطن سليم النفس و آسانگير آفريده شده ، و شرارت آميخته با درشتخوئى و دشمنى در باطن او نيست :
بلكه اگر او شرارت داشت ، به اين همه هجاگوئى نيازش نمىافتاد و يا اگر شرارتش افزون بود ، هجا گوئىاش را كمتر مىنمود زيرا در مقابل دشمنىها اگر از راه شرارت براى خود تأمينى ساخته بود ، ( با هجايش ) مقابله به مثل نمىكرد . چنان كه گفتيم هجاى او اسلحه دفاعى بود نه به عنوان هجوم و حمله و هجايش نشانهء كينه توزى و دشمنى و انواع شرور باطنى نبود . چنان كه نمىتوان آن را نمودار ناراحتى درونى تنفر طبع ، احساس ظلم غير قابل تحمّل و غير قابل پرهيز دانست . بسيارى از مردم شرور كه مرتكب قتل و تعدى و فساد مىشوند ، زندگى را بدون اينكه كلمه اى در بدگوئى كسى از آنها شنيده شود ، بسر مىبرند و بسيارى از مردم ، بدگوئى و كينه توزى نشان مىدهند زيرا خوى مذمّت و كينه توزى گرفتهاند .
ولى كسى كه رثاهاى ابن رومى را دربارهء فرزندان ، مادر ، برادر ، همسر و خاله و پاره اى از دوستانش بخواند ، به خوبى درك مىكند اين رثاها از طبع كسى تراوش كرده كه از سرشت او مهر و محبت فيضان دارد ، و توجه به رحم ، و انس به دوستان و برادران ، از باطنش ، مىجوشد . از اين رو مراثى او ، دليل روشنى
الغدير ( فارسي ) — صفحة 98
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٩٨