تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
ادباى عصرش نمىداند ، پس او خيلى زياده شايستگى وزارت را دارد اين دنيا چه قدر ستم پيشه است كه از دادن حق ابن رومى از منصب و ثروت به او بخل مىورزد ! حال كه وزارت نشد ، آيا كمتر از نويسندگى يا كارمندى برخى از وزراء و نويسندگان بزرگ هم مىشود ؟ وقتى نه آن شد و نه اين ، آيا خسارتى براى انسان از اين بالاتر ميتوان تصور كرد ؟ و آيا روزگار از اين تقصير ، تقصيرى شومتر و فرومايه تر هم دارد ؟ . پيشگوئى پدرش و اميد به آيندهء فرزند كه گفته بود « تو براى شرافت خواهى بود » آيا اينها همه از بين مىرود ؟ و چيزى دستش را نمىگيرد ؟ اين گونه پيشگوئىها است كه در قلب كودكان مانند شراره‌هاى آتش اثر مىگذارد و پيوسته طول دوران كودكى ، و آرزوهاى جوانى ، آن را زينت مىبخشد ، و دراعماق دل شخص ، اثر مىگذارد . آيا با اين حال وقتى جوانى فرا رسد آرزوهاى بر باد رفته ، همه بيهوده و ناپديد مىگردد ؟ ديگر ديده نمىشود يا خلافتش ديده مىشود و روزگار آنها را به بيمارى ، درويشى و كسادى بر مىگرداند . و چگونه مىتوان اين آرمانها را از دل سترد مگر وقتى كه قلبى كه در آن نقش بسته است ، سترده شود ؟ و چگونه مىتوان آنها را در خارج به عكس آنچه در دل گذشته در آورد ، مگر وقتى كه انديشه‌هاى قلبى همه واژگون گردد و پايه‌هاى اساسى آن درهم پيچد و اين كارى است كه بر دلها بسيار دشوار آيد و جز ، براى كسى كه دورادور آن را به بازى گيرد ، كار آسانى نيست . اين چنين بود كه ابن رومى هر دفعه ، و هر روز ، در شعرش از خود مىپرسيد : « چرا من شمشيرم را از غلاف بيرون كشيده ، دوباره غلاف مىكنم ؟ چرا آن را برهنه نكنم كه شمشيرها همه برهنه است » . « چرا يك بار در طبيعت روى آن تجربه نكنم و نگويم اى مردم ، بدانيد من شمشيرم آبدار است » . او نمىدانست چگونه سؤالش را پاسخ گويد زيرا نمىدانست تمام فضائل و