تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
محمّد ما شىء توهّم سلوة لقلبى إلَّا زاد قلبى من الوجد ارى اخويك الباقيين كليهما يكونان للاحزان أورى من الزّند اذا لعبا فى ملعب لك لذّعا فؤادى به مثل النّار عن غير ما عمد فما فيهما لى سلوة بل حزازة يهيجانها دونى و أشقى بها وحدى
اى محمّد ! هر آنچه گمان ميرفت باعث تسلاى خاطرم شود ، بيشتر اندوه مرا بر انگيخت . مىبينم كه اين دو برادرت كه بجا مانده‌اند آتش زنهء هر اندوه و مصيبتاند . موقعى كه با يكى از بازيهاى كودكانه ات سرگرم ميشوند غافل از اينند كه بر دل من آذر ميزنند . لذا وجود اين دو كودك مايهء تسلى من نيست بلكه بيشتر اندوه مرا ميآشوبند و من تنها در آتش بدبختى ميسوزم . امّا فرزند ديگرش « هبت اللَّه » از رثاى او معلوم مىشود نوجوان بوده كه گويد : « افسوس تو را همچون شاخ شمشادى پر طراوت ولى بارور نشده از دست دادم فرزندم ، ديروز تو و تسلى خاطرم ، هر دو با هم به كفن سپرده شديد » چنان كه اشعارى در رثاء فرزند سومى خود دارد كه از او نام نبرده و ميگويد : « اندوهى كه بر دل او نشسته خواب را از چشمانش ربود ، تا صبح همچنان ديده به ستارگان دوخته بود كه غروب كردند . اى ديده سرشك بيفشان كه من درى شهوارتر از آنچه شما از ريزش آن بخل ميكنيد بر خاك افشاندم . همان پسر كم كه ديروز بدامن خاك تيره اهداء كردم ، واقعا كه من تا چه حد سخت جانم . اگر از ريزش اشكى امتناع ميكنيد ، ناچار بآغوش اندوهى پناه ميبرم كه اگر سرشكى بر شعله‌هاى آن نيفشانيد تار و پود مرا خواهد سوخت » .