به نظر مىرسد اين رثاء مربوط به فرزند كوچكتر اوست كه نامش را ذكر نكرده و ما نمىدانيم آيا او قبل از مرگ برادرش از دنيا رفته است يا بعد . وقتى اين رثاها را در مقابل هم قرار دهيم ، تصور مىرود اشعار بائيه ( آنها كه ابياتش به حروف باختم مىشود ) آخرين شعر رثائى او درباره فرزندانش باشد ؛ زيرا ، در آنها اشاره بفاجعهء شخصى شده كه اندوه از دست دادن پسران او را بقدرى رياضت داده كه چشمانش از سرشگ خشكيده و بجاى اشگ آههاى سوزان سر ميدهد ، در تعجب است كه چگونه زنده مانده ، و نيروى مقاومتش براى اين حادثههاى سخت ، درهم نشكسته است .
رثاى فرزند متوسطش ، فرياد اندوهى بود كه از اثر ضربهء اول بلند گردد هيجانى شديد از خلال اشعارش مشاهده مىشد ، سپس درد تلخ مصيبت اول ، جاى خود را ، به مصيبت دوم مىدهد ، دردى لا علاج كه همچون قلاده اى به گردن او آويخته است و در نتيجه ديگر سكوت و آرامش نشان مىدهد و تنها سرشگ همى بارد ، آنگاه در پايان تسليم محض مىشود . و تعجب مىكند چگونه اندوهها او را از پاى در نياورده است . سوزش مصيبت را در دل احساس مىكند ولى در ديدگانش اثر آن را نمىبيند . بدين ترتيب تمام زندگى او را غبار مرگ فرو مىگيرد . همسرش پس از مرگ فرزندان از دنيا مىرود و مصيبتش كامل مىگردد و ديگر كارش بزرگ مىشود . . .
آموزش او
اين بود مجموع آنچه توانستيم از زندگى و خانوادهء شاعر ، اخبارى سودمند فراهم آوريم از مآخذ و مصادر موجود براى كاوش از دوران كودكى ، آموزش ، اساتيد و علما و رواتى كه به درسشان حاضر مىشده ، سودى عايد نمىشود زيرا اين مصادر از مطالب مفيد در اين زمينه خالى است مگر آنچه در جلد ششم « اغانى » به عنوان جملهء معترضه متذكر شده است كه : ابن رومى از ابى العباس ثعلب روايت كرده و ثعلب از حمّاد بن مبارك و حمّاد از حسين بن ضحاك . و چون در جاى ديگر