« او در بحبوحهء جوانىاش از گذشتگانش برتر بود ، موهائى برنگ شفق در سياهى فرو رفته داشت
او همچون ماهى در افق آسمان ، به گردى دائرهء ماه كامل ، سخن مىگفت :
اى فرزند پدرانى كه فضائلشان از افلاك بلند برتر و انتساب بدانها گردن بندى از زيبائى و آرايش است
از دودمانى كه آثار نورانيت جبينشان بر جهانيان هويدا است
قضاى الهى مرعوب عظمت آنان است پندارى كه آنان بر قضا مسلَّطاند .
از اينرو مرگ نميتواند آسمان بلند فضيلت و پايگاه شرفشان را ، آماج تير خود قرار دهد . »
در رثاى برادرش اسماعيل علوى اشعار بسيارى به او نسبت دادهاند كه يكى از آنها اينست :
اين فرزند مادر من و همتاى روح پيكر من بود كه روزگار قلبم را در مصيبتش تا جگر پاره كرد
امروز ديگر چيزى كه خود را بدان تسلَّى بخشم باقى نمانده است ، مگر اينكه اعضايم از حزن و اندوه خورد شود
فقط همين باقى مانده كه مثل باران بر اندوه او اشك بيفشانم ، و يا بيتى در عزاى او بگويم كه تا ابد باقى بماند .
پندارى با سرشگم ، وقتى ديگران خفته و من بيدار و از كار وا ماندهام ، با تو راز ميگويم
كيست براى من مانند تو ؟ اى نور زندگانىام ، واى دست راستم كه بازويش قطع شده است .
كيست براى من مانند تو ؟ تا شكوهء آن گونه مصائبى را ، كه نتوانم براى ديگران باز گو كنم ، برايش فرا خوانم
انواع مصيبتها را چشيدم هيچ مصيبتى كه بر دلها وارد شود از مصيبت تو
الغدير ( فارسي ) — صفحة 119
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١١٩