تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
« او در بحبوحهء جوانىاش از گذشتگانش برتر بود ، موهائى برنگ شفق در سياهى فرو رفته داشت او همچون ماهى در افق آسمان ، به گردى دائرهء ماه كامل ، سخن مىگفت : اى فرزند پدرانى كه فضائلشان از افلاك بلند برتر و انتساب بدانها گردن بندى از زيبائى و آرايش است از دودمانى كه آثار نورانيت جبينشان بر جهانيان هويدا است قضاى الهى مرعوب عظمت آنان است پندارى كه آنان بر قضا مسلَّطاند . از اينرو مرگ نميتواند آسمان بلند فضيلت و پايگاه شرفشان را ، آماج تير خود قرار دهد . » در رثاى برادرش اسماعيل علوى اشعار بسيارى به او نسبت داده‌اند كه يكى از آنها اينست : اين فرزند مادر من و همتاى روح پيكر من بود كه روزگار قلبم را در مصيبتش تا جگر پاره كرد امروز ديگر چيزى كه خود را بدان تسلَّى بخشم باقى نمانده است ، مگر اينكه اعضايم از حزن و اندوه خورد شود فقط همين باقى مانده كه مثل باران بر اندوه او اشك بيفشانم ، و يا بيتى در عزاى او بگويم كه تا ابد باقى بماند . پندارى با سرشگم ، وقتى ديگران خفته و من بيدار و از كار وا مانده‌ام ، با تو راز ميگويم كيست براى من مانند تو ؟ اى نور زندگانىام ، واى دست راستم كه بازويش قطع شده است . كيست براى من مانند تو ؟ تا شكوهء آن گونه مصائبى را ، كه نتوانم براى ديگران باز گو كنم ، برايش فرا خوانم انواع مصيبتها را چشيدم هيچ مصيبتى كه بر دلها وارد شود از مصيبت تو