و نيز مسعودى در مروج الذّهب رثائيه زير را از حمّانى نقل كرده است :
اى باز ماندهء گذشتگان صالح و اى درياى پر بركت
ما در اين روزگار عده اى كشته و عدهء مجروحيم
ايكاش چهرهء زمين در آرزويش ناكام ميشد ، تا چند چهرههاى زيبا در آن پنهان شده است .
آه از روز مصيبت تو چقدر دل سوخته را ميگذارد
و در مروج الذهب مسعودى و ربيع الابرار زمخشرى اين شعر را به او نسبت دادهاند :
من و قومم كه از بزرگان قوم شمايند مانند مسجد خيف در بحران تاخت و تاز در دامنههاى كوهساريم .
هر كس از ما از ده سالگى به بالا شمشير حمايل كند همّتش از شمشير برنده تر است
و از حمّانى در رثاى يحيى ، مروج الذهب نقل كرده :
به جانم سوگند كه اگر قريش از كشتنش خوشحال شدند ، او در روز وقوف عمومى ، توقفى نخواهد داشت .
اگر ميان انبوه نيزه كشته شد ، او از گروهى است كه مرگ در بستر را نمىپسندند .
شما از مصيبت او دلشاد مباشيد كه در بين اين قوم پيوسته هستند كسانى كه جانشين گذشتهء خود باشند .
براى آنها مقامهاى بين صفا تا عرفات است و شما حق داريد كه بينى خود را خورد كنيد .
ميراثهاى مصحف و وصاياى آدم تا محمّد صلَّى اللَّه عليه و آله كه براى جن و انس آوردهاند نزد آنها است .
و نيز اين شعر از حمّانى دربارهء يحيى بن محمّد است !
الغدير ( فارسي ) — صفحة 118
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١١٨