وقتى شعرش به خليفه رسيد ، كفالت او را پذيرفت و آزادش كرد ، آنگاه ابو على او را ديد گفت مىبينم به وطن مألوفت و سوى برادران محبوبت باز مىگردى گفت اى ابا على : برادران ، و جوانى و دوستان هم رفتند و اين شعر را خواند :
« گيرم كه در روزگار تا ابد ماندم و به آنچه از مال و فرزند مىخواستم رسيدم »
« چه كسى مىتواند مرا به ديدار دوستانم برساند و جوانى از دست رفتهام را باز گرداند ؟ »
« بعد از فراق آنها ديگر اندوه از دلم فاصله نمىگيرد تا ميان روح و جسمم جدائى افكند » .
از نمونهء اشعار اوست :
« ميان وصى و مصطفى پيوند نسبى است ، كه بزرگىها و ستايشها را در نظر مجسم مىسازد » .
« هر دو مانند خورشيد روز در فلك ، با استوارى و نيكى بگردشند » .
« و مانند پيمودن مسير خورشيد ، او از پشت پدرانى بزرگ و پاكيزه ، به رحم بانويى كه داراى پدرانى پاكيزه است منتقل شده »
« نزد عبد اللَّه ، از هم جدا شدند و بعد از پيغمبر با كمال استحكام بهم پيوستند »
پروردگار عرش كه عالم ذر را خلق كرد ، از آن دو ، نور جاويدانى در زمين پديد فرمود :
نورى كه هنگام بعثت از آن شعبهها بر آمد كه دين را تأييد كرد .
جوانانى كه چون شمشيرهاى هندىاند و هنگام افتخارات ، پدران گرامى آنان مايه افتخارند .
مردمى كه آثار سرورى در چهره هاشان ميدرخشد و گاه بزرگ منشى درخشش آن بالا و پائين را روشن مىكند .
اگر پاى افتخارات بميان آيد احمد رسولخدا را پدر ميخوانند ، البته هر شاخهء به تنهء درخت پيوند مىخورد .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 115
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١١٥