و چون أمير المؤمنين كشته شد ، بدان خوشحال گشت ؛ سفيان بن عبد شمس ابن ابى وقاص ، اين بشارت را به او ( عمرو ) داد .
ابن عساكر در ج 6 ص 181 تاريخش گويد : چون أمير المؤمنين على ( ع ) ضربت خورد ، سفيان بشارت به نزد معاويه و عمرو بن عاص برد ، سپس معاويه اين اشعار را به عمرو نوشت :
مرگ بزرگى از نسل لوىّ بن غالب تو را نگاه داشت در حالى كه اسباب و وسائل مرگ بسيار است .
پس اى عمرو آرام باش ، تو به او از ديگر مردان خويش نزديكترى ، در حالى كه شمشير مرادى از فرزند بزرگ مكَّه ، آلودهء به خون شد .
تو نجات يافتى در حالى كه ديگرى از خوارج چون مرادى مرا با شمشير مىزند و سرانجام به ضرر خودش تمام مىشود و تو در مصر جايگاه خود مانند آهوى سر گردان نغمه سرائى مىكنى .
اينست روحيهء اين مرد ( عمرو ) و واقعيت امر و داد و ستدى كه بزيان خود نمود و اينست بضاعت ناچيز او در دين ؛ آن هم دينى كه واقعيتش جز الحاد و كفر نيست .
و در دلشان جز نفاق و دو دلى نيست ! ؟ اگر چنين نبود به چنين معامله و سازشى قانع نمىشد در حالى كه موضوع سازش و بهاى آن را به خوبى مىشناخت و سابقه امير - المؤمنين ( ع ) و برترى و خويشاوندى او را ( با رسول خدا ) مىدانست و مىگفت :
اگر على بن ابى طالب ( ع ) خلافت را دريابد ، جز اين نيست كه حق را از لوث و كثافت باطل ، پاك و منزه خواهد ساخت و با اين حال ، نسبت به آن حضرت ابراز دشمنى و كينه مىنمود و مىگفت :
نارواتر و ناگوارتر كسى كه عهده دار خلافت شود در نزد من على است .
او اعتراف به حق داشت ولى قيام بخلاف آن مىنمود ؛ او جايگاه صالح براى خلافت را مىشناخت ولى به پيروى از هواى نفس مىگفت : ما فقط دنيا را خواستهايم و بر همين مبنا ، دين خود را به بهاى ناچيزى ( امارت مصر و توابع آن ) به معاويه
الغدير ( فارسي ) — صفحة 285
مساهمون: محمد تقي واحدي
ص٢٨٥