به پا خواستن بزرگواران هر قوم ، او چون سگ مىنشيند ؛ بنام دين خود را به تكلف و ريا افكند بسبب گناه بسياريكه مرتكب شده ، به ابّهت بزرگواران نظر نمىافكند و در عين حال در بزرگوارى آنها منازعه و همسرى نتواند ، سپس در تيرگيهاى سخت سرگردان شده ، و با بىحيائى متوسل به مكر و دغل مىشود ؛ با مردم به حيله و نيرنگ معامله مىكند در حالى كه سرانجام مكر و حيله در آتش است ! .
عمرو گفت : اى برادر دوئلى ! همانا تو خوار و فرومايه هستى ، و اگر نسب خود را وابسته به كنانه نمىكردى و به اين عنوان متوسّل نمىشدى ، اطرافيانت چون باز شكارى تو را از ميان مىربودند ، ناچار بسبب اين وابستگى بر ديگران بزرگى مىفروشى و به نيروى آنها حمله مىكنى و با اين دستاويزها ، زبانت گويا و توانا است ولى به زودى همين توانائى و زبان آورى برايت وبالى خواهد بود .
به خدا قسم . تو از قبلها دشمنترين اشخاص نسبت به أمير المؤمنين ( معاويه ) بودى و اكنون هم هيچگاه عداوت و دشمنيت نسبت به او به اين سختى و شدت نبوده ؛ لذا با دشمنان او دوست و با دوستانش دشمنى ، مدام در پى ماجراجوئى و ايجاد حادثه هستى ، و اگر معاويه از نظر من پيروى مىكرد هر آينه مسلما زبان تو را قطع مىكرد و افكار شيطانيت را از سرت بيرون مىساخت ؛ زيرا تو آن دشمن نابكارى هستى كه در پاى درخت هستى او ( معاويه ) چون افعى نر كمين - كرده اى ! !
در اين هنگام ، معاويه به سخن آمد و گفت :
اى ابا اسود ! تو منتهاى كاوش را در آنچه خواستى نمودى و هيچ راه آشتى و سازش باقى نگذاشتى و سپس رو به عمرو كرد و گفت : آنطور كه بايد ؛ از عهدهء دفاع برنيامدى و در برابر ابو الاسود ، به مقصود خود نرسيدى ؛ سخن از او آغاز شد و بر تو تجاوز نمود و آن كس كه آغاز به حمله كند ، ستمكارتر است و سومى شما ( معاويه ) بردبارتر است ، از اين سخن درگذريد و سخن ديگرى به ميان
الغدير ( فارسي ) — صفحة 271
مساهمون: محمد تقي واحدي
ص٢٧١