تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
گفت : يا أمير المؤمنين براى موضوعى نزد تو آمدم كه برايم دردناك بود و خواب را از من ربوده و مرا به خشم آورده است ، قصد من در اين موضوع ، خير انديشى و نصيحتى براى أمير المؤمنين است . معاويه گفت : بگو موضوع چيست ؟ عمرو گفت : يا أمير المؤمنين ! ابو الاسود دوئلى مرد خردمند و سخنورى است ، كيست كه چون او از نيروى سخنورى بهره داشته باشد ؛ او در شهر و مملكت تو ، نام على را ( به نيكى ) تجديد نموده است و دشمنان او را به دشمنى ياد كرده و من مىترسم كه تو اينقدر بر او سستى كنى ، تا بر دوش تو سوار شود . عقيدهء من اينست كه او را بطلبى و بترسانى و از وضع او تحقيق و بررسى نمائى و امتحانش كنى در نتيجه از دو حال خالى نيست ؛ يا روحيات او بر تو آشكار مىشود و زمينه اى از گفتارش بدست مىرسد و يا تظاهر خواهد كرد و بر خلاف آنچه كه در دل دارد اظهار خواهد كرد ؛ اگر چنين كرد از او بپذير و به گفتار او در اينجا اتخاذ سند كن ، نتيجه و عاقبت اين عمل به خير و صلاح خواهد بود انشاء اللَّه . معاويه گفت : به خدا قسم من مردى هستم كه كمتر شده نظر و عقيدهء صاحبنظرى را ناديده بگيرم ، و هيچگاه نشده نظر و عقيده اى اظهار گردد و من در اطراف آن فكر نكنم ؛ ولى در مورد اين شخص ( ابو الاسود دوئلى ) اگر او را طلب كنم و نظر تو را در بارهء او اجرا نمايم ، و او با قدرت بيان خود در برابر مؤاخذه و تهديد من مقاومت كند من كسى را ندارم كه در مقابل او به معارضه برخيزد . و ممكن است سخن و معارضهء او باعث خشم و ناراحتى من گردد ؛ زيرا من از مقصود و سويداى دل او مطلعم و صلاح در اين است كه هرگونه تظاهرى در حضور ما مىكند از او پذيرفته گردد و از مكنونات واقعى او تفحص نكنيم و در بقيهء مطالب او را به حال خودش واگذاريم . عمرو گفت :