تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
در آندم كه آن يكه تاز دلير براند از ميان آنسپاه شرير چو شيرى دمان خشمگين حمله ور تو از ترس با خاطرى پر شرر ز من چاره مىخواستى و مفرّ ز چنگال حيدر شه حيّه در ببستى در آندم تو عهد و قرار تفو بر تو و عهدت اى نابكار كه چون شاهد ملكت آمد ببر مسخر شدت مملكت سر بسر مرا نيمى از آنچه عايد شود ببخشائى از جنس و نوع و عدد بر اين سيره من حيله‌ها ساختم بتدبير اين امر پرداختم نمودم عيان عورتم بى درنگ بدادم تن اندر چنين عار و ننگ شه اوليا از حيا رخ بتافت دل بى قرار تو آرام يافت پس از آن همه ترس و لرز شديد تو را طالع عز و مكنت دميد چو بر اوج عزت شدى مستقر تو را عهد و پيمان برفت از نظر به اغيار دادى عطاى زياد ولى يار خود را ببردى زياد بدادى به عبد الملك مصر را نمودى در اين كار بر من جفا بهر حال اكنون كه مصر از منست به وصلش دلم راحت و ايمن است نما از خراجش تو صرف نظر ز تكرار اين گفتگو در گذر تو را گر به مصر است چشم اميد ز بام تو مرغ تمنّا پريد و گرنه كنم آنچه نا كردنى است بگويم هر آنچه كه ناگفتنى است بر انگيزم از مصر خيل و سپاه كنم روزگار ترا بس تباه دل خلق بر تو دگرگون كنم حجاب غرور از ميان بر كنم كنم خلق را آگه از حال تو بر آرم ز بن نخل آمال تو عيان سازم اين نكتهء نغز را برون آرم از پوست اين مغز را كه از منصب امرة المؤمنين تو دورى تو را نيست حقى چنين خلافت كجا و تو اندر كجا ! چه نسبت بود بين ارض و سماء