بتحسين برآمد ز اعجاب و گفت
على را كه : به به تو را نيست جفت
مراد همه ! خلق را رهبرى
تو مولائى و بر همه سرورى
خلاصه در آن مجمع با شكوه
پيمبر بفرمود با آن گروه :
كه پاس على را بداريد هان
على شد امير همه مؤمنان
معاويه ! با اين اساس متين
كه بر پا نمود آن نبى امين
ببايد نمائيم خود اعتراف
كه جمله گرفتيم راه گزاف
نموديم خود را در اين جور و كين
گرفتار در اسفل سافلين
بدرگاه حق جملگى شرمسار
اسير عذاب و گرفتار نار
نه جبران شرمندگيها شود
نه وز خون عثمان نجاتى بود
على آن عزيز خداى ودود
بود خصم ما جمله يوم الورود
ز حق دور و در جور خود سوختيم
ز هى زشت نامى كه اندوختيم
حساب من و تو بدست على است
بلى روز محشر محاسب على است
چه عذرى است ما را بروز جزا
در آندم كه افتد ز رخ پرده ها
پس اى واى بر تو در آن روز سخت
سپس بر من مجرم تيره بخت
ايا زادهء هند بد باختى !
سرانجام خود را تبه ساختى
تو عهدى كه با من نمودى چه شد ؟
وفائى نكردى تو بر عهد خود
بكامى كه بگرفتى از اين جهان
كه ناچيز و ناپايدار است آن
مزاياى بسيار دادى ز دست
زيان كردى و گشتى از هيچ مست
من از خلق غافل نگشتم دمى
نمودم بسى مكر و نامردمى
كه تا شد ميسّر ترا ملك و جاه
رسيدى به اين مسند و تكيه گاه
و گرنه تو اندر صف كارزار
بدى در كمين تا نمائى شكار
فراموش كردى كه ليل هرير
بصفين در آن وحشت بىنظير
بخوابيدى و چون شتر مرغ زار
تغوط نمودى به خود بىقرار
الغدير ( فارسي ) — صفحة 210
مساهمون: محمد تقي واحدي
ص٢١٠