تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
بتحسين برآمد ز اعجاب و گفت على را كه : به به تو را نيست جفت مراد همه ! خلق را رهبرى تو مولائى و بر همه سرورى خلاصه در آن مجمع با شكوه پيمبر بفرمود با آن گروه : كه پاس على را بداريد هان على شد امير همه مؤمنان معاويه ! با اين اساس متين كه بر پا نمود آن نبى امين ببايد نمائيم خود اعتراف كه جمله گرفتيم راه گزاف نموديم خود را در اين جور و كين گرفتار در اسفل سافلين بدرگاه حق جملگى شرمسار اسير عذاب و گرفتار نار نه جبران شرمندگيها شود نه وز خون عثمان نجاتى بود على آن عزيز خداى ودود بود خصم ما جمله يوم الورود ز حق دور و در جور خود سوختيم ز هى زشت نامى كه اندوختيم حساب من و تو بدست على است بلى روز محشر محاسب على است چه عذرى است ما را بروز جزا در آندم كه افتد ز رخ پرده ها پس اى واى بر تو در آن روز سخت سپس بر من مجرم تيره بخت ايا زادهء هند بد باختى ! سرانجام خود را تبه ساختى تو عهدى كه با من نمودى چه شد ؟ وفائى نكردى تو بر عهد خود بكامى كه بگرفتى از اين جهان كه ناچيز و ناپايدار است آن مزاياى بسيار دادى ز دست زيان كردى و گشتى از هيچ مست من از خلق غافل نگشتم دمى نمودم بسى مكر و نامردمى كه تا شد ميسّر ترا ملك و جاه رسيدى به اين مسند و تكيه گاه و گرنه تو اندر صف كارزار بدى در كمين تا نمائى شكار فراموش كردى كه ليل هرير بصفين در آن وحشت بىنظير بخوابيدى و چون شتر مرغ زار تغوط نمودى به خود بىقرار