گران است بر من كه نشناختى
مرا ، اى جگر خوار زادهء دنى
اگر من نبودم هوادار تو
وزير و مشير و نگهدار تو
نبودت بر اين جايگه هيچ راه
نبودى تو فرمانروا هيچگاه
اگر من نبودم ، تو همچون زنان
پس پرده در خانه بودى نهان
نموديم از جهل يارى تو را
ايا زادهء هند شوم دغا
ببرديمت اندر فراز از نشيب
ز پستى بمانديم خود بىنصيب
بناحق تو را بر شه سرفراز
مقدم نموديم از حرص و آز
شهى كز پيمبر بامر إله
شد او بر همه سرور و دادخواه
چه بسيار درباره اش مصطفى
سفارش بامت نمود از وفا
وصاياى پيغمبر پاكدين
بشأن على آن ولىّ امين
شنيديم بسيار در هر مقام
كه تصريح فرمود او را بنام
بروز غدير آن شه انبيا
به منبر برآمد چو بدر سما
به امر خداوندگار عزيز
ببانگ رسا آن شه با تميز
در آندم كه كف بر كفش داشت جفت
بر جملگى اين در نغز سفت
كه آيا نيم من سزاوارتر
ز جان شما بر شما سر بسر ؟
بگفتند آرى تو اولى ز ما
بما هستى اى سرور و رهنما
در آندم نمود آن شه ملك دين
على را امير همهء مؤمنين
بفرمود من كنت مولاه را
كه جمله شناسند آن شاه را
پس آنگه برآورد دست دعا
بدرگاه بيچون و گفت : اى خدا !
هر آنكس كه او را بود دوستدار
ورا دوست باش و ورا دستيار
هر آنكس بكينش ببندد ميان
ورا باش دشمن بهر دو جهان
سپس گفت : با عترت پاك من
مبادا كه باشيد پيمان شكن !
هر آنكس كه از عترتم شد جدا
دگر با منش نيست راه بقا
چو استاد تو ديد اين ماجرا
دگر نگسلد رشتهء مرتضى
الغدير ( فارسي ) — صفحة 209
مساهمون: محمد تقي واحدي
ص٢٠٩