تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عصر الظهور ( عصر ظهور ) ( فارسى ) ( 1382 ش ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
سپس برخى از آراء اهل تصوّف را دربارهء مهدى منتظر مورد نقد و بررسى قرار داده و آنگاه بحث خود را با اين گفتار پايان مىدهد : « و حقيقتى كه شايان ذكر است اينكه هيچ دعوتى نسبت به دين و حكومت كامل نمىشود مگر با وجود قدرت و حمايت قبيله‌اى كه از آن پشتيبانى و دفاع كنند تا آنكه امر خدا در آن آشكار گردد و اين مطلب را قبلا بيان كرديم و با براهين قطعى نشان داديم كه همبستگى شديد فاطمىها و حتى قريش در سراسر جهان بكلّى متلاشى شد و ملت‌هاى ديگرى پيدا شدند كه تعصبى بالاتر از تعصب قريش داشتند مگر گروهى از طالبيان از جمله بنى حسن و بنى حسين و بنى جعفر كه در سرزمين حجاز در مكّه و ينبع در مدينه باقى ماند و در آن شهرها پراكنده‌اند و بر آن نقاط غالب هستند ، آنها دسته‌هايى هستند كه از لحاظ وطن و حكومت و رأى و عقيده به صورت متفرق و پراكنده بسر مىبرند و شمار آنان به هزاران تن مىرسد . بنابراين چنانچه ظهور اين مهدى صحيح باشد دليلى بر ظهور و دعوت او وجود ندارد مگر آنكه از ايشان باشد و خداوند دلهاى آنان را در پيروى از وى به يكديگر الفت و پيوند دهد تا با قدرت تمام و حمايت كامل به ابراز دعوت خود بپردازد و مردم را به پذيرفتن آن وادار سازد امّا به غير اين روش ، مانند اينكه فردى فاطمى در گوشه‌اى از جهان بدون حمايت و پشتيبانى ( فاطمىها ) و بدون قوّت و قدرت و صرفا به خاطر انتساب به اهل بيت دست به چنين دعوتى بزند ، نمىتواند موفق باشد » « 1 » با اينكه ابن خلدون اعتقاد به حضرت مهدى ( ع ) را بطور قطع رد نكرده امّا آن را بعيد دانسته و در تعدادى از روايات آن مناقشه مىكند ، دانشمندان نظرات وى را در اين مورد و نسبت به يك عقيدهء اسلامى كه روايات مربوط به آن مستفيض و متواتر است ، ناروا و انحرافى دانسته‌اند و او را بدينگونه مورد سرزنش قرار داده‌اند كه او مورخ است و تخصّصى در روايت ندارد تا شايستگى اين را داشته باشد كه آن را مورد جرح و تعديل و اجتهاد قرار دهد ، بزرگترين نقدى كه در پاسخ او ديده‌ام كتاب « الوهم المكنون من كلام ابن خلدون » از دانشمند محدّث احمد بن صديق مغربى است با بيش از يكصد و پنجاه صفحه كه مؤلف مقدمه‌اى مفصّل بر آن نوشته و نظريات راويان حديث را كه در صحت و تواتر روايات مربوط به حضرت مهدى است در ضمن مقدمه آورده و سپس اشكالاتى كه بوسيلهء ابن خلدون به
هامش
( 1 ) - مقدمه ابن خلدون ص 327 .