تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عصر الظهور ( عصر ظهور ) ( فارسى ) ( 1382 ش ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
مكه و مدينه همراهى مىكنند فرماندهء آن گروه فردى از بنى اميه است كه به او خزيمه مىگويند چشم چپ او نابيناست و در چشم ديگرش نقطه‌اى خون وجود دارد ، تمايل به دنيا دارد ، هيچ پرچمدارى از او برنمىگردد تا اينكه در مدينه فرود مىآيد ، مردان و زنانى از آل پيامبر ( ص ) را گرد هم مىآورد و آنها را در خانه‌اى در مدينه كه به آن خانهء ابو الحسن اموى مىگويند زندانى مىكند ، او سوارانى را در جستجوى مردى از خاندان پيامبر ( ص ) مىفرستد كه مردانى مستضعف در مكه گرد او جمع شده‌اند كه رئيس آنها مردى از غطفان است . تا اينكه در ميان سنگهاى پهن و سفيد در بيابان درمىآيند و در زمين فرو مىروند ، هيچيك از آنها نجات پيدا نمىكند مگر يك مرد كه خداوند صورت او را به پشت مىگرداند تا آنها را بترساند و نشانهء عبرتى براى آيندگان باشد در آن روز تأويل اين آيه « و اگر مىديدى آن لحظه‌اى كه هراسان شدند و دستگير شدند از جايگاهى نزديك » آشكار مىشود ، سفيانى صد و سى هزار تن به كوفه مىفرستد و آنها در روحاء و فاروق و جايگاه مريم و عيسى ( ع ) در قادسيه فرود مىآيند و هشتاد هزار تن از ايشان رهسپار كوفه شده و در محل قبر هود ( ع ) در نخيله فرود مىآيند و در روز عيد و چراغانى به او هجوم مىآورند و رهبر مردم جبّارى ستم‌پيشه است كه به او كاهن ساحر مىگويند از شهرى كه به آن زوراء ( بغداد ) گويند با پنج هزار كاهن خروج مىكند و بر سر پل آن شهر هفتاد هزار نفر را مىكشد بطورى كه مردم به جهت خونهاى ريخته شده و تعفّن جسدها از نزديك شدن به فرات خوددارى مىكنند . دوشيزگانى را كه دست و صورت آنها بىحجاب ديده نشده از كوفه به اسارت مىگيرند و بر محملها سوار نموده به جايگاهى در نجف مىبرند . آنگاه صد هزار مشرك و منافق از كوفه خروج مىكنند و بىآنكه كسى مانع آنها شود وارد دمشق مىشوند و آن ارم داراى بناهاى رفيع مىباشد . درفش‌هايى از مشرق زمين كه از پنبه و كتان و حرير نيست روى مىآورد در حالى كه بالاى چوبهاى آنها علامتهايى دارد و مردى از آل پيامبر ( ص ) آن‌ها را به پيش مىراند ، روزى كه در مشرق ظاهر مىشود بوى خوش او همچون مشك عنبر در مغرب به مشام مىرسد ، ترس و هراس يك ماه پيشاپيش آنها به دل دشمنان راه مىيابد . پسران سعد ، در كوفه به خونخواهى پدران خود برمىخيزند و آنها فرزندان فاسقان هستند تا اين‌كه سواران حسين بسان اسبان مسابقه ژوليده مو و غبارآلود و پيشانىهايى سفيد و ديدگانى اشكبار دارند بر آنان هجوم مىآورند ناگاه يكى از آنها در حالى كه اشك مىريزد پاى خود را به زمين مىزند و مىگويد بعد از امروز ديگر خير و سعادتى در نشستن نيست ، پروردگارا ما توبه‌كنندگان و دلشكستگانيم و در پيشگاه ربوبى تو سر فرود