خلافت رسيد ، شيفتهء يكى از كنيزكان پدرش مهدى شد . از او تقاضاى كامجويى كرد ، اما كنيزك نپذيرفته ، گفت : شايستهء تو نيستم ( براى تو حلال نيستم ) ، زيرا پدرت با من همخوابه شده است .
هارون كه به شدت دلدادهء او شده بود ، از « ابو يوسف [ مفتى ] » پرسيد : در اين زمينه حكمى و فتوايى دارى ؟
او در پاسخ گفت : اى امير المؤمنين ، آيا هرچيزى را كه كنيزكى بگويد شايستهء تصديق است ؟ گفته او را نپذير كه [ در گفتهاش درستكار و ] امين نيست » .
ابن مبارك مىگويد : « نمىدانم از كدام يك و از چه چيز در شگفت باشم ، از اين [ خليفه ] كه خود را صاحب اختيار جان و مال مسلمانان دانسته ، اما خود را ناچار مىبيند كه حرمت حريم پدر را بشكند يا از آن كنيزك كه از امير المؤمنين دورى مىكند و يا از اين فقيه مفتى و قاضى روى زمين كه [ به خليفه ] مىگويد : حريم حرمت پدرت را بشكن و كام دل برگير و گناه آن را بر گردن من انداز ؟ » . « 1 »
نيز از « عبد اللّه بن يوسف » نقل شده است كه گفت : « هارون الرشيد به ابو يوسف گفت : كنيزكى خريدهام و مىخواهم پيش از استبراء ( ديدن خون حيض و اطمينان از عدم باردارى ) با او درآميزم . آيا راهحلى براى اين مسأله دارى ؟
ابو يوسف گفت : آرى . او را به يكى از فرزندان خود ببخش ، سپس او را به همسرى بگير » . « 2 »
هامش
( 1 ) . تاريخ الخلفاء / 233 .
( 2 ) . همانجا .