پايينتر از او نشستى و در نهايت ما را فرمودى تا هنگام سوارشدنش ركاب براى او بگيريم ؟
هارون گفت : او امام و پيشواى مردم ، حجت خدا بر مردم و خليفهء او در ميان بندگان خداوند است .
گفتم : اى امير مؤمنان ، آيا اين اوصافى كه برشمردى همگى از آن تو نبوده و در تو جمع نشده است ؟
هارون گفت : من پيشواى ظاهرى هستم كه با قدرت و چيرگى به اين منصب رسيدهام ، اما موسى بن جعفر ، امام بر حق است . پسركم ، به خدا سوگند او به مقام خلافت و جانشينى رسول خدا از من و تمام خلق سزاوارتر است . به خدا سوگند اگر تو بر سر خلافت با من ستيز كنى سرت را از پيكرت جدا مىكنم ، چرا كه حكومت و سلطنت عقيم است [ و هيچ خويشاوندى را نمىشناسد ] » . « 1 »
اين داستان نشان مىدهد كه هارون حق را پذيرفته و صاحب حق را مىشناسد ، اما دنيادوستى و قدرتطلبى ، او را از بيان حقيقت بازداشته و تنها دور از چشم بيگانگان ، آن را بر زبان مىآورد و در عين حال به فرزندش مىفهماند كه هركس با او سر ستيز برافرازد ، سر مىبازد .
3 . مأمون مىگويد : « زمانى كه هارون مدينه را به قصد مكه ترك مىكرد كيسهاى حاوى دويست دينار به فضل بن ربيع داد و گفت : اين كيسه را براى موسى بن جعفر ببر و به او بگو : امير مؤمنان گفته است : در تنگنا هستيم و در وقتى ديگر احسان و نيكى ما به تو خواهد رسيد .
هامش
( 1 ) . عيون اخبار الرضا 1 / 88 حديث 1 ؛ بحار الانوار 48 / 129 حديث 4 ؛ مدينة المعاجز / 449 حديث 74 ؛ حلية الابرار حديث 2 / 169 ؛ اثبات الهداة 5 / 511 حديث 29 ؛ مستدرك الوسائل 2 / 52 .