بندگان بىنيازم نمودى ، چون سقوط كردم ، بازگرداندى ، اگر لغزيدم برپايم داشتى ، آنگاه كه بيمار شدم ، درمانم كردى و هرگاه تو را خواندم پاسخم دادى . اى سيد و آقاى من ، از من خشنود باش كه مرا از خود خشنودى فرمودى » . « 1 »
2 . عبد اللّه مأمون پسر هارون الرشيد داستانى نقل مىكند كه نشاندهندهء مرتبهء شناخت هارون از امام كاظم عليه السّلام مىباشد و به دليل ، همين شناخت است كه گاهى با تكريم و بزرگ شمردن امام عليه السّلام به بزرگى او اعتراف كرده و در عين حال ، اوج كينهء او را نسبت به امام كاظم عليه السّلام آشكار مىكند . اين داستان همچنين روايتگر جايگاه مردمى امام كاظم عليه السّلام است ؛ همان چيزى كه هارون را بر آن داشت تا به منظور گمراه كردن مردم رياكارانه و مكارانه به صحنهسازى پرداخته ، خود را دوستدار اهل بيت عليه السّلام بنماياند .
داستان از اين قرار است :
مأمون مىگويد : « سالى با هارون به حج رفتم . چون به مدينه رسيديم ، هارون به حاجيان خود گفت : هيچ كس از مردم مدينه و مكه از فرزندان مهاجران و انصار و بنىهاشم و ديگر قرشيان حق وارد شدن بر من را ندارند ، مگر اينكه نسب و نياكان خود را برشمارند . از اينرو هركس مىخواست بر هارون وارد شود نياكان خويش را برمىشمرد تا اينكه به خاندانى قرشى ، هاشمى و . . . مىرسيد ، سپس بر هارون وارد مىشد و هارون به فراخور حال شخصى و براساس منزلت و خاندانش و هجرت پدرانش دويست تا پنج هزار دينار به او مىداد .
روزى نزد هارون بودم كه فضل بن ربيع بر هارون وارد شد و گفت : اى
هامش
( 1 ) . عيون اخبار الرضا 1 / 76 حديث 5 ؛ بحار الانوار 48 / 215 حديث 16 ( به نقل از عيون اخبار الرضا 1 / 76 حديث 5 ) .