امام گفت : گستردگى سلطنت تو و دنيا دوستىات .
هارون « غاليهدانى » خواست و با دست خود از آن غاليه امام عليه السّلام را عطرآگين كرد ، سپس دستور داد خلعتهايى و دو كيسهء زر براى حضرت بياورند و چنين كردند .
فضل مىگويد : چون امام عليه السّلام از نزد هارون خارج شد من نيز در پى او روان شدم و از او پرسيدم : چه [ ذكرى ] گفتى كه بدان وسيله از [ گزند ] هارون رهايى يافتى ؟
گفت : دعاى جدم على بن ابى طالب عليه السّلام را خواندم . هرگاه او اين دعا را مىخواند و به مصاف سپاه مىرفت آن را شكست داده و چون با تكسوارى هماوردى مىكرد او را مغلوب مىنمود . اين ، دعاى دفع بلاست .
گفتم : اين دعا چيست ( چگونه است ) ؟
گفت : بگو :
اللّهم بك اساور ، و بك احاول ( و بك احاور ) ، و بك أصول ، و بك أنتصر ، و بك أموت ، و بك أحيا ، أسلمت نفسي إليك ، و فوّضت أمري إليك ، لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العلى العظيم . اللّهم إنك خلقتني و رزقتني ، و عن العباد بلطف ما خوّلتني أغنيتني ، و إذا هويت رددتني ، و إذا عثرت قوّمتني ، و إذا مرضت شفيتني ، و إذا دعوت أجبتني يا سيدي ارض عني فقد أرضيتني ؛
بار خدايا ، با [ نام ] تو چيره مىشوم ، و با [ نام ] تو توانايى مىيابيم ( و به [ نام ] تو گفتوگو مىكنم ) ، و با [ نام ] تو يورش مىبرم ، و با [ نام ] تو پيروز مىشوم ، و با [ نام ] تو مىميرم ، و با [ نام ] تو زنده مىشوم . خود را به تو سپرده و كارم را به حضرتت واگذاردهام و هيچ توانى و قوتى جز از خداى و الا و بزرگ نيست .
بار خدايا ، تو مرا آفريدى و روزىام دادى و پوشانيدى ، با آنچه به من دادى ، از
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 163
مساهمون: منذر حكيم
ص١٦٣