امير مؤمنان ، فردى بر دروازه ايستاده ، خود را موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابي طالب عليه السّلام مىخواند .
هارون به سوى من ، امين ، مؤتمن و ديگر سرداران روكرد و گفت :
خويشتندارى كنيد . آنگاه به فضل كه براى او اذن ورود مىخواست ، گفت :
اجازهء ورود بده و جز بر فرش من برجاى ديگر گام ننهد . در همين حال سالخورده مردى كه عبادت او را فرسوده كرده بود و چونان نى فرسوده مىنمود و اثر سجده بر پيشانى و بينى داشت وارد شد . چون هارون را ديد از درازگوش خود به زير آمد ، اما هارون بانگ برآورد : نه ، به خدا سوگند [ اجازه نمىدهم ] مگر اينكه بر فرش من فرود آيى .
در اين حال حاجبان او را از فرود آمدن بازداشتند . همگى به ديدهء احترام و عظمت در او مىنگريستيم . او همچنان سوار بر مركب خود و درحالىكه سرداران و حاجبان او را در ميان گرفته بودند تا نزديك فرش پيش آمد و از مركب خود پياده شد .
هارون به استقبال او شتافت ، دست و صورت و سر او را بوسيد ، دستش را گرفته ، با خود به صدر مجلس برد ، در كنار خود نشاند و باب گفتوگو را با او باز كرده ، با گشادهرويى جوياى احوال وى شد . هنگامى كه او برخاست تا برود هارون نيز برخاست و او را بدرقه كرد ، سپس نزد من ، امين و مؤتمن بازگشت و گفت : اى عبد اللّه ، اى محمد ، اى ابراهيم ، برويد در ركاب عمو و سرورتان قرار گيريد و ركاب براى او نگاه داريد و تنپوش او را مرتب كنيد .
مأمون مىگويد : چون مجلس از بيگانگان تهى شد به هارون گفتم : اى امير مؤمنان ، اين مرد كه بود كه اينچنين گرامىاش داشتى و بزرگ شمردى ، از جاى خود برخاسته ، به استقبالش رفتى ، او را در صدر مجلس نشاندى و خود
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 165
مساهمون: منذر حكيم
ص١٦٥