يكى از ما به آن حضرت گفت : اين مرد حرفهاى زشت و ناپسندى به شما زد كه ما گمان نمىكرديم كسى چنين حرفهايى را به كسى بزند . حتّى يكى از ما خواست خارج شده و او را بكشد .
امام صادق عليه السّلام فرمودند : آرام باش . شما در آنچه بين ما مىگذرد ، دخالت نكنيد .
هنگامى كه پاسى از شب گذشت ، باز در را كوبيدند . امام صادق عليه السّلام به كنيز خود فرمودند ببين چه كسى پشت در است ؟ آن كنيز خارج شد و چون بازگشت گفت : عموى شما عبد اللّه بن على است . امام صادق عليه السّلام به ما فرمودند :
به همان جايى كه بوديد برگرديد ، سپس اجازهء ورود به او دادند .
ناگاه ديديم كه عبد اللّه بن على عليه السّلام به ضجّه و گريه و ناله داخل شد و مىگفت : برادرزاده مرا ببخش كه خدا تو را ببخشد ، از من درگذر كه خدا از تو درگذرد .
امام صادق عليه السّلام فرمودند : خداوند تو را بيامرزد اى عمو . چه چيزى تو را به اين كار وادار كرده است ؟
عبد اللّه گفت : من هنگامى كه براى خواب به رختخواب رفتم ديدم كه دو مرد سياه به نزد من آمده و مرا دستگير كرده با زنجير بستند . يكى از آن دو به ديگرى گفت او را به سمت آتش ببر . پس مرا بردند . در بين راه رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله را ديدم . گفتم اى پيامبر خدا ، من ديگر آن كار كه انجام دادم تكرار نخواهم كرد . رسول خدا به آنها امر كردند تا مرا آزاد كردند و من هنوز درد آن زنجير را احساس مىكنم .
امام صادق عليه السّلام به او فرمودند : وصيّت كن .
عبد اللّه گفت : به چه چيزى وصيّت كنم ؟ مالى ندارم و زن و فرزند فراوان داشته و قرض دارم .
أعلام الهداية ( پيشوايان هدايت ) ( فارسى ) — صفحة 289
مساهمون: منذر حكيم
ص٢٨٩