به مدينه آمد . هنگامى كه او به مدينه وارد شد براى خطبهء نماز جمعه به مسجد رفته ، بر منبر نشست و بعد از حمد و ثناى الهى گفت :
امّا بعد ، بدانيد كه علىّ بن ابى طالب وحدت صفوف مسلمين را درهم شكست . او با مؤمنين جنگيد و حكومت را براى خود مىخواست و آن را از اهلش بازداشت . بنابراين خداوند متعال حكومت را بر او حرام كرد و او را در غم و غصّه كشت . و اينها اولاد او هستند كه در فساد دنبالهرو او هستند آنان طالب رياستى هستند كه مستحقّ آن نيستند . آنها در نقطههاى مختلف زمين كشته شده و در خون خود غلتيدهاند .
عبد اللّه بن سليمان گويد : اين كلام او بر مردم بسيار گران آمد ، امّا هيچكس جرأت و جسارت اين كه كلمهاى لب به سخن بگشايد نداشت . ناگاه مردى به پاخاست كه لباسى قومسى « 1 » ضخيمى بر تن داشت ، گفت : ما نيز خداوند را شكر مىكنيم و بر محمّد خاتم پيامبران و سرور آنان درود مىفرستيم ، همچنين بر همهء پيامبران خداوند درود مىفرستيم . امّا آنچه كه گفتى دربارهء خير ، ما اهل آن هستيم و امّا آنچه دربارهء ما بد گفتى ، خودت و دوستت يعنى خليفه به آن اولى و سزاوارتر هستيد ، اى كه مركب ديگران را مىرانى و بر سر سفرهء آنان نان مىخورى ، زوزهكشان بازگرد .
سپس رو به مردم كرد و گفت : آيا به شما نگويم كه چه كسى در روز قيامت ترازوئى سبك دارد و زيانش آشكارتر است ؟ : او كسى است كه آخرت خود را به دنياى شخصى ديگر بفروشد ، و او همين فاسق است .
مردم ساكت شده و والى از مسجد خارج شد و ديگر كلمهاى سخن نگفت .
هامش
( 1 ) . قومس نام مكانى است .