نوح بن منصور او را خلعتى گرانمايه بخشيد و ساز و اهبت و آلت سپهدارى
هامش
او سار فى افق السماء * لانبتت زهرا و وردا
يا ايها الملك الذى اجدى * و علم كيف يجدى
ما بال عبدك لا يرى * لتأخر التشريف حدا
برد الزمان و ليته مما * يلاقى مات بردا
قد صد عني تلكما الآلاء * حاشى ان تصدا .ترجمهء اشعار حاشيه : و گويى بوقى است كه آن را به حركت مىآورد تا در آن سخت بدمد - با دو ستون سيمين ( دو دندان ) كه تخته سنگ را درهم مىشكند حمله مىكند - گوشهاى او دو بادزن هستند كه به دو سوى سرش گره خورده و تكيه كردهاند - چشمانش دو گودال هستند كه گويى عمدا براى گرد آوردن روشنايى تنگ شدهاند - فك او به سان دهانهء خليج است كه در سراسر روزگار كينه و دشمنى مىجود ( خوراكش كينهء دشمنان است ) - چون او را از دور بينى گمان مىكنى كه ابرى پديد آمده است - پشتى دارد كه به سان بناى خورنق از روزگار رنجى نديده است - كفلش مانند دكهء عنبر است و رانهايش خميده و ستبر و بر آمده است - دمش مانند تازيانه است كه ساق و بند دست ( مردمى ) را كه در پيرامون آناند مىزند - گام بر مىدارد به سان ستونهاى خيمه ، آنگاه كه حركت مىكند - يا به سان منارههايى كه از تخته سنگهاى بزرگ و سخت تعبيه شدهاند - در حالى كه واردشونده است به حوض مرگ ( ميدان جنگ ) ، آن جا كه كسى آرزوى ورود بدان را نمىكند - به سان پادشاهى است كه گويى براى به دست آوردن مالى كه بايد به وى بپردازند حركت مىكند - پوشندهء لباس كبرياست گويى پادشاهى است كه به وى « فدايت شوم » مىگويند - به چيزى دور كه اراده مىشود ، حتى از وهم و خيال هم نزديكتر و راه يافتهتر است - هشيارتر از آدمى است تا آن جا كه اگر خللى بيند جلو آن را مىگيرد ( با حمله كردن به دشمن و كندن در قلعه و جز آن ) - اگر او زبان گويا داشت كتاب خدا را پياپى و مرتب مىخواند - زمين هند او را از خود دور گردانيد ، و او آن جا را از تكبر ترك كرد و به هرند ( رود گرگان ) آمد - بگو به وزير : بندگى كردى تا آن كه فيل ، بندهء تو شد - پاك است خدايى كه همهء نيكىها را از نزديك و دور در وى ( وزير )