بفرمود تا اتباع و حشم او از آن خطّه بيرون كردند و آن عرصه از خبث و فساد آن غدّار [ 1 ] پاك گردانيدند و در مقدار يك ساعت از روز آن نواحى مستخلص شد و طغان و باىتوز [ 2 ] بناحيت كرمان افتادند و ديگر در خواب خيال آن ناحيت نديدند و انديشهء آن اعمال در خاطر نگذرانيدند .
و امير ناصر الدّين را از جملهء فوايد آن ناحيت [ 3 ] شيخ ابو الفتح بستى [ 4 ] بود كه در غزارت فضل و فضايل و كمال درايت و بلاغت نظير نداشت و دبير باىتوز [ 5 ] بود و چون او را از آن ناحيت بتاختند ابو الفتح ازو باز ماند و در شهر متوارى شد و ناصر الدّين را كيفيّت حال او معلوم كردند ، باحضار او مثال داد و چون به خدمت رسيد او را با عزاز و اكرام تلقّى كرد و بمحلّ مرموق و مكان معمور مخصوص گردانيد و وعدههاى خوب داد و فرمود تا [ 6 ] هم بر آن موجب كه در خدمت باىتوز بود به سمت كتابت درين حضرت موسوم باشد و آن منصب به دو تفويض فرمود و زمام آن شغل بدست كفايت او داد .
و شيخ ابو الفتح بستى حكايت كرد كه چون امير ناصر الدّين مرا اين سعادت ارزانى داشت و بقربت و اختصاص خويش مشرّف گردانيد و ديوان رسايل كه خزانهء اسرار است به من سپرد ، انديشه كردم كه اين پادشاه را هنوز بر احوال من [ 7 ] وقوفى نيست ، و بمعرفت امانت و اعتماد من قريب العهد است و مخدومى كه مرا بوده است موسوم است بدشمنى و مخالفت او ، و اگر صاحب غرضى يا حاسدى تمويه و تضريبى كند تواند بود كه تير افساد او بهدف قبول رسد . به خدمت او رفتم و گفتم : منتهاى امنيّت و غايت مرتبت من بنده بيش ازين منصب نتواند بود كه خداوند در حقّ من انديشيد و مرا بدان درجت و رتبت مكرّم گردانيد ، امّا بنده صواب چنان شناسد كه يك چندى از حضرت اجازت يابد و هم در كنف رعايت پادشاه بموضعى كه تعيين افتد مقيم
هامش
[ 1 ] - صو ، لد ، چت ، چق : غداران
[ 2 ] - چت ، چق : پاىتوز
[ 3 ] - مب ، لد : آن فتح
[ 4 ] - چت ، چق : ابو الفتح على بن محمد البستى
[ 5 ] - لد ، چت ، چق :
پاىتوز
[ 6 ] - مب ، صو ، لد ، چت ، چق : و فرمود كه
[ 7 ] - مب : احوال و افعال من . صو : احوال و اقوال من