مسانهة - به طور ساليانه تعيين كردن كار يا مزد ( از كلمهء سنه سال ) مساور - به ضم ميم ، مورد حمله واقع شده مساورت - جستن ( به فتح جيم ) ، در اينجا ظاهرا به معنى كوشش و شتاب كردن است .
مساهم - به ضم اول ، شريك و انباز مسبب - وصول كنندهء ماليات تا دينار آخر مسبغه - جايى كه چيزى در آنجا فراوان باشد اما ظاهرا مسبعه ( جايى كه درنده در آن بسيار باشد ) درست است چنان كه در نسخههاى چت و شع آمده است .
مسبوك - ريخته شده در قالب مستأكله - گيرندهء مال ضعيفان مستبين - به ضم اول ، روشن و آشكار مستتر - به صيغهء اسم مفعول ، جاى استتار و پنهان شدن مستحصد - به صيغهء اسم فاعل ، استوار و خلل ناپذير مستحيل - پر ، به معنى باطل هم هست مستديم - هميشه درنگ كننده ، پايدار و بر قرار .
مستزيد - گله كننده ، رنجيده مستسعد - به صيغهء اسم مفعول ، نيكبخت و مبارك .
مستسقى - آب خواهنده براى نوشيدن ، آنكه مرض استسقا و تشنگى بسيار دارد مستشعر - پنهان دارندهء ترس و بيم در دل مسقط الرأس - زادگاه مسكه - به ضم اول ، هر خوردنى و آشاميدنى كه مايه زندگى بدن باشد ، آنچه بدان چيزى را نگاه دارند ، در صفحهء 293 به معنى نيرو و عقل است مسمر - به ضم ميم و فتح سين و ميم مشدد ، ميخ زده شده .
مسمول - آنكه ميل در چشم او كشند ، كور كرده شده .
مسور - به ضم ميم و فتح سين و تشديد واو ، در حصار گرفته شده مشابكت - همكارى و همپشتى ( در اصل به معنى داخل كردن انگشتان دست در يك ديگر است ) .
مشاحنت - بغض و عداوت نمودن مشارطت - شرط كردن با يك ديگر مشارع - جمع مشرع و مشرعه ، آبشخورها مشاطرت - چيزى را با كسى به دو نيم كردن مشرفى - به فتح اول و سوم ، نوعى شمشير منسوب به قريهء مشارف الشام از ارض - العرب يا جايى در يمن مشرفيات - جمع مشرفيه ، رك : مشرفى مشعوف - چنين است در همهء نسخ ، و آن به معنى ديوانهء عاشق و دلداده و شيفته ، و مشغوف به غين نيز به همين معنى است
تاريخ اليميني ( تاريخ العتبي ) ( فارسى ) — صفحة 595
مساهمون: أبي النصر محمد بن عبد الجبار العتبي
ص٥٩٥