لواقح - بادها كه درخت و ابر را باردار گرداند .
م مآثر - جمع مأثره به فتح ميم و ثا و راء ، كارهاى نيك و پسنديده مآقط - جمع مأقط ، ميدان جنگ ، آوردگاه .
( رك : تعليقهء ص 365 ) مآكم - جمع مأكمه ، به فتح اول و سوم ، در اينجا مراد پشته و تل است ولى در فرهنگها به معنى گوشتپارهء سرسرين آمده ( رك : اقرب الموارد ) مؤبّد - جاودانى مؤن - به ضم اول و فتح دوم ، جمع مؤنة ( به ضم اول ) ، توشه و آنچه آماده كنند مبارّ - به فتح ميم و تشديد راء ، جمع مبرّت ، نيكىها ، عطايا مبارات - برابرى ، مسابقه مباغى - خواستهها ، مطلوبات مبثوت - پراكنده شده مبرّات - جمع مبرة ، نيكيها ، عطايا مبيت - به ضم ميم و فتح باء و تشديد و فتح يا ، اسم مفعول از تبييت ، تصميم گرفته شده در شب ، انديشيدهء شب متأكل - به صيغهء اسم فاعل ، كرم خورده و افتاده ( دندان ) متأنف - ناپسند شمارنده . ( از باب تفعل در فرهنگها ديده نشد ) .
متبرّجات - جاهاى آراسته و تماشايى متبرّم - دلگير ، ملول و دلتنگ متبلد - به تشديد لام ، بليد و كند ذهن و افسرده دل متحظى - به تشديد ظاء ، نايل ، رسنده متحنفه - حنفى مذهبان متداعى - شكسته و ويران متدرع - پوشندهء زره متذرع - متوسل ، تمسك جوينده متسق - به تشديد تاء ، به صيغهء اسم مفعول ، جمع شده و فراهم آمده متسلح - سلاح پوشنده متسوقه - داد و ستد كنندگان ، بازرگانان متشرد - دورشونده ، رمنده ، جلاى وطن كننده .
متصيد - شكارگاه ، جاى شكارجستن متطرق - به صيغهء اسم فاعل ، حركت كننده به سوى كسى و رسنده به او ، عارضشونده .
متعزّز - ارجمند و توانا متغلب - چيرهشونده ، غلبه كننده متفادى - دورشونده و كنار رونده .
متقلص - به صيغهء اسم فاعل ، منقبض و فراهم شده .
متلمس - نام كسى است ، و صحيفهء متلمس مثل است . رك : تعليقهء ص 131
تاريخ اليميني ( تاريخ العتبي ) ( فارسى ) — صفحة 592
مساهمون: أبي النصر محمد بن عبد الجبار العتبي
ص٥٩٢