مخلد - جاودانى مدابير - قياسا جمع مدبور به معنى مجروح و بسيار مال ، در اينجا معنايى جز اين دارد ، شايد : بخت برگشتگان مداجات - به ضم اول ، مداراكردن با دشمن و پنهان داشتن عداوت و دورويى نمودن مدرجه - به فتح اول و سوم ، راه ، شاهراه مرابط - به ضم ميم ، مرزبان ، نگهبان مرز مرابط - به فتح اول ، جمع مربط ، آنچه ستور را بدان بندند مرابيع - جمع مرباع ، به كسر اول ، جايى كه گياه اول بهار در آن برويد مراس - به كسر اول ، ممارست و مداومت ، ورزيدگى .
مراقى - به فتح اول ، جمع مرقى ، جاى بالا رفتن .
مراير - به فتح اول ، جمع مرير ، رسن سخت تافته .
مربط - آنچه فيل را بدان بندند ، در اينجا مراد « سر » است يعنى چند سر ( رأس ) فيل .
مربع - منزل ، بهارگاه مرتاح - به ضم اول ، آسوده و شادمان و مسرور .
مرتاد - به ضم ميم ، خواسته شده ، مقصود و مطلوب .
مرتاض - خو گرفته ، رياضت كشيده مرتدى - به ضم اول ، پوشنده ، ملبس مرصع - آراسته ، دانه نشان مرفوع - برداشته شده مرموق - ملحوظ و منظور ، ظاهرا مراد « جالب توجه » است مروق - به ضم ميم و تشديد واو مفتوح ، شراب صاف كرده شده و بالوده مزاح العله - مزاح اسم مفعول از ازاحه به معنى دور گردانيده شده و علة : بيمارى و عيب .
مزبور - نوشته شده مزعج - ( به صيغهء اسم مفعول ) برانگيخته و پريشان خاطر مزله - به فتح ميم و زا و تشديد لام ، لغزشگاه ، جاى لغزيدن ، اشتباه مسارب - جمع مسرب ، آشيانهها و راهها .
مجارى آب مساعير - جمع مسعار ، به كسر اول ، - برانگيزنده و روشن كنندهء آتش جنگ مساغ - آسان به گلو فروشدن شراب و طعام مساقط - به فتح اول جمع مسقط ، جاى افتادن ، مهلكه .
مسامع - جمع مسمع ، گوشها ، سوراخهاى گوش .
مسامير - ميخهاى بزرگ ( جمع مسمار ) مسانهات - جمع مسانهه . رك : مسانهة
تاريخ اليميني ( تاريخ العتبي ) ( فارسى ) — صفحة 594
مساهمون: أبي النصر محمد بن عبد الجبار العتبي
ص٥٩٤