معالى با نسر طاير منافرت مىكرد به نوحهء بوم ادبار در حضيض خسار نگونسار شد .
( ص 132 ) .
از موارد فصيح كتاب فصل « ذكر قحط نيشابور » ( ص 314 - 318 ) است كه مترجم در آن به غايت فصاحت سخن گفته ، اگر چه ماجرايى دردآور و رنج افزاست .
و نيز در چند مورد طلوع و غروب آفتاب را به تعبيرات گوناگون و زيبا همراه با تشبيه و استعاره چنين آورده است : « چون عروس روز خضاب ظلمت فروشست » ( ص 195 ) « و تا شهباز صبح از نشيمن افق بال بگشاد . . . » ( ص 195 ) « و چون سفينهء صبح از غرقاب ظلمت بر ساحل افق رسيد » ( ص 193 ) و موارد متعدد ديگر .
و نيز كنايات و استعارات ديگر همچون : روى بهار ، گردن طمع ، دام طمع ، دامن وقار ، كمر بندگى ، انگشت ندامت ، انگشت تعجب ، آتش غيرت ، ديو فتنه ، آتش فتنه ، زمام اختيار ، جادهء عبوديت ، تخم جفا ، نهال خلاف ، اژدهاى بلا ، مخلب اجل ، گريبان اجل ، دامن اقبال ، خار وحشت ، كمند قضا و بند اجل ، هاويهء محنت و حبالهء نقمت ، پردهء خفا و كلهء اختفا ، دبيب عقارب و صرير جنادب ( كنايه از فتنهجويان ) ، عصابهء عصيان ، خط فرمان ، ديباجهء شرف نسب و جمال ، باد نخوت .
سجع :
سراسر كتاب پر از موازنه و ارداف و قرينه سازى است و گاهى هم عبارات مسجع به چشم مىخورد از قبيل :
امير ناصر الدين سبكتگين غلامى بود تركى نژاد مخصوص به فيض الهى ، آراسته به آيين سلطنت و پادشاهى ، روز كوشش چون شير همه عنف ، گاه بخشش چون ابر همه كرم و لطف ، هنگام داد چون باد جهنده بر قوى و ضعيف ، و چون آفتاب تابنده بر وضيع و شريف ، به همت چون دريا كه در دهش از كاهش نينديشد ، در تهور چون سيل كه از شيب و فراز نپرهيزد ، رأى او در ظلمت حوادث چون ستاره رهنماى ، و تيغ او در مفاصل اعدا چون قضا گرهگشاى ، آثار نجابت و شهامت در شمايل او روشن و پيدا ، و دلايل يمن و سعادت در سكون و حركت او هويدا ( ص 19 ) .
مصاعد آن قلعه با ملك همراز بود و با ملك هم آواز ، سطح او سمك سماك مىپسود