تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اليميني ( تاريخ العتبي ) ( فارسى ) — صفحة 518

مساهمون:

ص٥١٨
81 - ص 127 س 2 ، فليس لرحل . . . - منينى گويد : سرايندهء شعر معلوم نشده است و مطلع آن چنين است :
منازلها بين العقيق بلاقع * لقد لعبت فيها الرياح الزعازع
نقل مىكنند كه عمر خطاب سهوا به اين بيت ترنم كرد اما بعد متوجه شد و از خدا آمرزش خواست . رك : فتح الوهبى ج 1 ص 219 . 82 - ص 127 س 13 ، اذا اراد اللّه . . . - شعر از ابو الفضل ميكالى است كه در آن از مضمون حديث مروى از على ( ع ) و انس استفاده كرده . متن حديث در جامع الصغير سيوطى چنين است : اذا اراد اللّه انفاذ قضائه و قدره سلب ذوى العقول عقولهم حتى ينفذ فيهم قضاءه و قدره . فاذا مضى امره رد اليهم عقولهم و وقعت الندامة ( نقل از فتح الوهبى ج 1 ص 220 ) . 83 - ص 128 س 12 ، اذا امكنت . . . - هر سه بيت عينا در كتاب « تحفه » به تصحيح دانش پژوه ( ص 19 ) آمده است . 84 - ص 131 س 5 ، و كذلك يفعل اللّه ما يشاء و يحكم ما يريد - به اين صورت آيه‌اى در قرآن نيست . در سورهء 5 « مائده » آيهء 1 چنين است :
إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ ما يُرِيدُ .
همچنين در سورهء 14 « ابراهيم » آيهء 27 :
وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ .
عبارت فوق تركيبى است از دو آيهء مذكور . در متن عتبى ( فتح الوهبى ج 1 ص 228 ) به ذكر
« كَذلِكَ اللَّهُ يَفْعَلُ ما يَشاءُ »
اكتفا شده . 85 - ص 131 س 10 ، صحيفة المتلمس - اين مثل را دربارهء كسى زنند كه در هلاك خود كوشد و خود را بفريبد . متلمس شاعرى مشهور و نامش عبد المسيح بن جرير بود . وى با خواهرزادهء خود طرفه نزد پادشاه حيره عمرو بن هند بودند و از خاصان او به شمار مىآمدند . طرفه به سببى از پادشاه رنجيد و در ضمن ابياتى او را هجو گفت . چون عمرو آگاه شد خواست طرفه را بكشد ولى از هجو متلمس ترسيد و هر دو را احضار كرد و گفت : شايد شما آرزومند ديدار خانواده و قبيلهء خود باشيد ؟ گفتند : آرى ، پس دو نامه نوشت و بديشان داد و گفت : اينها را نزد حاكم بحريه ببريد كه در آنها فرمان داده‌ام جوايزى به شما بدهد . آن دو به راه افتادند . در اثناى راه پير مردى را ديدند كه تغوط مىكرد و خرما مىخورد و شپش مىكشت . متلمس گفت : من هرگز پير مردى سفيه‌تر از اين نديده‌ام . پير مرد گفت : چه حماقتى از من ديدى ؟ ناپاك را از خود دور مىكنم و چيز پاكيزه را مىخورم و دشمن را مىكشم . احمق‌تر از من كسى است كه نادانسته فرمان مرگش در دستش است . متلمس به شك افتاد و نامهء خود را به جوانى از اهل حيره نشان داد و ديد كه در آن نوشته‌اند : همين كه متلمس نزد تو بيايد دست‌ها و پاهاى او را ببر و زنده در گورش كن . وى نامه را