مهذّب دين اللّه من تمّ فى العلى * فتمّ به وقص العلاء [ 1 ] نصابا
وزير حوى فى حوزة الملك حقّه * و قد كان ملك الآخرين غلابا
كريم حمى من كلّ [ 2 ] ذيب سوامه * و اضرى به من راحتيه ذئابا
عرىّ غرار [ 3 ] السّيف آلى حسامه * برغم العدى الّا يليق قرابا
اذا ما رأى من خضرة الزّغف [ 4 ] روضة * يطنّ ذبابا شفرتيه ذبابا
رأى انّه ان هزّه حقّ هزّة * تفانى به اهل الزّمان فحابى
و ما الحلم الّا ان يسامح ماجد [ 5 ] * ذكىّ متى يهذى الحسود تغابى
فتى سكنت فى الارض كلّ عظيمة * لتحريكه تحت العجاج ركابا
و اسعد اهل التّاج من ظلّ عنده * يباشر ارضا او يبوس [ 6 ] ترابا
و كان ادّعى البحر الخضمّ فتوّة * فلمّا رأى جدوى يمينك تابا
و زاحمه من جود كفّيك [ 7 ] قطرة * فصارت على زخر [ 8 ] العباب عبابا [ 9 ] « 1 »
هامش
[ 1 ] - لد : العلى
[ 2 ] - لد : فى كل
[ 3 ] - لد : غزى غزء
[ 4 ] - لد : الرغف
[ 5 ] - مب : و ما الحكم الا ان تنافح ماجد
[ 6 ] - لد : تنوش
[ 7 ] - لد : كفيه
[ 8 ] - صو ، لد : فصار على زجر
[ 9 ] - لد : حبابا
( 1 ) تهذيب كنندهء دين خدا ، و كسى است كه در بزرگوارى به كمال رسيد و عيب و نقص بزرگى با وى بر طرف شد و به نصاب رسيد - وزيرى است كه در حوزهء ملك به حق خود رسيد در حالى كه ملك ديگران دچار فتنه و غلبه است - بزرگوارى است كه شتر خود را از هر گرگى حمايت مىكند و از سوى ديگر گرگها را به بخشندگى خود اميدوار مىكند - شمشيرش برهنه و آهيخته است و همين شمشير در مقهور كردن دشمنان سوگند خورده است كه در غلاف نرود - آن گاه كه از زرههاى سبز ، سبزهزارى مىبيند دمهاى دو شمشيرش طنين شر و مرگ مىاندازند - مىانديشد كه اگر شمشير را چنان كه بايد به حركت آورد مردم زمان نابود مىشوند پس ابا مىكند - بردبارى جز اين نيست كه شخص بزرگوار و هوشيار آن گاه كه حسود هذيان گويد تغافل و تسامح كند - جوانمردى كه به سبب او هر شورش بزرگى كه در زمين بود آرام شد آن گاه كه وى ركاب را در زير گرد و غبار جنگ به حركت آورد - و از پادشاهان تاجدار ، آن كه در نزد او ( وزير ) به زمين افتد يا خاك را ببوسد خوشبختتر است - درياى متلاطم مدعى جوانمردى بود ليكن چون بخشش دست ترا ديد توبه كرد - قطرهاى از بخشش دستهايت دريا را مقهور كرد ، و اين قطره در فراوانى سيلها گرديد .