حجاب و لا حجّاب ، و همى بپرسيد كه اين الامير ؟ و أين الحاجب و الوزير ؟ و أين المنادم و السّمير ؟ و از هر كه بداند خبر گيريد كه : و ما هذه الوحشة المستتارة و الظّلمة السّاجية و الغمّة الشّاجية ؟
هميدون گويند امير نصر رخت بربست ، و بر مركب نشست تا زيارت پدر نمايد ، و تحيّت و سلام او را بجا آورد و اعتكاف تمام در تربيت وى گزارد و اعتذار از طول مدّت همى خواهد . بگوييد كيست آنكه سفر به قصد زيارت و سلام و تحيّت و اكرام كند ؟ باب او مهمل و بوّاب او معدوم و حجّاب او معطّل و بارگاه او موحش و مختلّ بماند ! هان ، اين نه ركوبى است كه او را رجوعى باشد و نه ذهابى كه آن را إيابى ! اگر بحقيقت معاد آن را خواهى يوم المعاد است ، و هر گاه براستى مرجع آن را طلبى يوم التّناد است . نمىبينيد دكّهء عروش و بارگاه دواوين او مهدوم و مهدود و عروق اشجار بساتين منضود وى سراسر مقطوع و مخضود ! خيول نامدارش با سروج مقلوبه همه مهلوبه ، و زنان أيامى همه جامهء حداد در بر ، و بفجع شيون اندر ، و ولدان يتامى يكسر دست بىپدرى بر سر . اكنون همه دانستند كه قضاء حق واقع و و حكم الهى ممضى ، و بلا دافع ، پس بتوجّع و تأسّفى هر چه تمامتر و تفجّع و تلهّفى هر چه بيشتر فراهم آمدند و به جهت اقامت رسم ماتم در جوار ماتم سراى خاصّ مجمعى منعقد ساختند و بندبت و اظهار كربت بر اين امر جليل كه در ادب و فصاحت و كرم و سماحت از همه ابناى سفلى و آباء علوى ممتاز و مختار ، و چون صبح صادق و شروق بيضاء شارق هويدا و آشكار بودى همداستان شدندى . نخستين بعتاب حجّاب در آمدند و بشكوى و رسم نوحت و ندبت سخن بدان سوى گفتند كه : از چه رهگذر است كه لباس حداد در بر گرفتهايد و زينت و جمال خود را فرو هشته ؟ ! همه منكوب و پريشان و منخوب و اشك ريزان و حيران و متوقّف و سرگردان متلهّف و متأسّف :
يا قوم ليس بياض الثّوب زينتكم * و قد فجعتم بمولى كلّه كرم . . .